خاطرات احسان مامان
خاطرات احسان مامان
صحبتهای شیرین احسان مامان
تاريخ : يکشنبه 16 شهريور 1393 | نویسنده : مامان احسان
بازدید : مرتبه

از جنس کدام نور بودی ستاره من؟niniweblog.comکه جسارت با تو بودن در من جنبید

و من چه عاشقانه به رویت لبخند زدم

و تو چه مهربانانه لبخندم را پاسخ گفتی

و این شد ...    عاشقانه ی آرام من و تو

نفس مامان

niniweblog.com

 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 6 فروردين 1396 | نویسنده : مامان احسان
بازدید : 17 مرتبه

ای نو بهار خندان از لامکان رسیدی
چیزی به یار مانی از یار ما چه دیدی

خندان و تازه رویی سر سبز و مکشبویی
همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی

سلام ماه خوشگل منمحبت

   عیدت مبارک عزیزم بغل.امیدوارم امسال هم سلامت و شاد باشی و به آرزوهای قشنگت برسی .جشن

سال نو , تبریک سال نو , اس ام اس سال نو

فرا رسیدن سال نو همیشه نوید بخش افکار نو، کردار نو و تصمیم های نو برای آینده است.

آینده ای که همه امید داریم بهتر از گذشته باشد.

امیدوارم که بهترین هارو تجربه کنی عشقم.



موضوع :
تاريخ : شنبه 21 اسفند 1395 | نویسنده : مامان احسان
بازدید : 14 مرتبه

سلام ماه خوشگلم محبت

    باز هم مدتها طول کشید تا بیام و برات بنویسم ولی مهم اینه که بالاخر اومدم .

جونم برات بگه توی این مدت خوب خیلی اتفاقهای خوب افتاده : اول اینکه کارنامه ترم اولت رو گرفتم که همه درسها خیلی خوب بود و خانومتون هم حسابی ازت راضی بود ، جواب آزمون مراتت هم که اومد خیلی خوشحال شدیم چون 19.75 شده بودی و باز هم خانومت ازت راضی بود ، خیلی حرف گوش کن تر و عاقل تر شدی بطوری که کمک من و بابایی هم میکنی مخصوصا توی آب کشیدن ظرفها ، امسال هم که به لطف خدا چند باری برف بارید و حسابی برف بازی کردی ، دیگه اینکه به اصرار شما سه روزی رفتیم کیش که اونجا هم خیلی خوب بود و حسابی بهت خوش گذشت .الان هم که درگیر کارای عید و خونه تکونی هستیم .امیدوارم سال جدید سال پر خیر و برکتی برامون باشه و البته توام با سلامتی .مامانی خیلی دوست دارم عکس هم برات بگذارم ولی فعلا برام مقدور نیست .

امیدوارم همیشه خنده مهمون دلت و لبهات باشه .عاشقم پسرممحبت



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 23 آبان 1395 | نویسنده : مامان احسان
بازدید : 29 مرتبه

سلام خوشگل مامانبغل

 امروز توی این آلودگی هوا بردنتون پارک ژوراسیک و من نگرانتم عشقم .دیشب با مدیرتون و معلمتون هم صحبت کردم که نبرنتون ولی گفتن نمیشه از قبل هماهنگ کردن و من هم نتونستم که متقاعدت کنم که نری .امیدوارم که اذیت نشی گلم و به سلامت برگردید .محبت

عزیز دلم امسال خیلی روانتر از پارسال مشق مینویسی و کمتر بهانه میگیری و خانم معلمت هم خیلی راضیه ازت خداروشکر .زیبا

شبها موقع خواب اول آیت الکرسی رو میخونی و بعد با صوت قرآنی البته به قول خودت سوره توحید رو میخونی .قرآن نگهدارت باشه مادر. بغل

 

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 7 مهر 1395 | نویسنده : مامان احسان
بازدید : 49 مرتبه

سلام ماه خوشگلم بوس

     ماه خوشگل مامان که الان دیگه مردی شده برای خودش رفت کلاس دوم . توی مدرسه شما بچه های کلاس اول و پیش دبستانی شنبه سوم مهر رفتند سر کلاس و شما و بقیه پایه ها روز یکشنبه رفتید مدرسه . صبح با هم از خواب بیدار شدیم و یه صبحانه کامل خوردی و رفتیم مدرسه . تا ساعت 9 کنارت بودم تا کلاس بندی شدید و افتادی توی کلاس خانم شفیعی عزیز که خدا روشکر ارتباط خوبی هم باهاشون برقرار کردی و دوستشون دارم .پسرک نازم امیدوارم روز به روز موفقیت هاتو ببینم .

تابستون امسال خیلی برات مفید بود . روزهای زوج کلاس فوتبال میرفتی و روزهای فرد کلاس زبان .حدودای اواسط شهریور ماه بود که کلاس فوتبالت تموم شد و دیدم از کلاس زبان رفتن هم رضایت زیادی نداری (انگار هنوز برات زوده و خسته میشی گلم ) .به خاطر اینکه ورزش رو خیلی دوست داشتی همون باشگاهی که خودم میرم ژیمناستیک ثبت نامت کردم . روزهای فرد بعد از ظهر ها با خودم میبرمت و با هم برمیگردیم .امسال برات سرویس هم نگرفتم و خودم میبرمت مدرسه  و ظهرها به لطف رییسم که خدا عمرش بده میام دنبالت و میارمت ادره پیش خودم .همینجا مشقهاتو مینویسی و بعد میریم خونه .

داشتم از تابستون برات میگفتم : مسافرت آنچنانی نرفتیم ولی حسابی از تعطیلات استفاده کردیم .تقریبا هر پنجشنبه جمعه پارک و گردش و تفریح رو داشتیم .توی شهریور ماه برای اولین بار بردیمت قم .جالبه برات بگم ما هر سال مشهد میریم ولی نمیدونم با اینکه قم خیلی نزدیکه چرا مدتها بود که قسمت نمیشد بریم که خدا شکر اینبار قسمتمون شد . من خودم هم از وقتی که ازدواج کردیم قم نرفته بودم .خیلی روز خوبی بود .از برگشتنه هم رفتیم زیارت شاه عبدالعظیم .اونجا هم خیلی خوش گذشت .هفته پیش هم رفتیم نمایشگاه گل و گیاه که شما حسابی بدوبدو کردی و بهمون خوش گذشت .

پنج شنبه گذشته هم تولد کارن پسر دختر دایی نوشین بود .اونجا هم حسابی با نیکا و چند تا بچه دیگه خوش گذروندید .دیشب هم عروسی دوست عزیزم منیژه جان یا بهتر بگم خاله منیژه شما بود که با هم رفتیم و بهت خوش گذشت ولی وقتی شنیدی خاله منیژه لزدواج کرده و میخواد بره کانادا ناراحت شدی گلم .انشاالله عروسیه خودت ماه خوشگلم بغل

راستی گل پسر درس من هم تموم شد و روز 13 شهریور دفاع پایان نامه ام بود و راحت شدم .از شما و بابایی مهربون هم به خاطر تمام  صبوریها و کمکهاتون توی این مدت ممنون و سپاسگذارم .توی روز دفاع شما و بابایی هم همراهم بودید و اعتماد بنفس من رو دو چندان کردید.

خیلی سعی کردم هر چی یادم میاد رو برات بنویسم عشقم .از این به بعد سعی میکنم بیشتر به وبلاگت سر بزنم و برات بنویسم .در اسرع وقت عکسهای جدیدت رو هم برات میگذارم .دوستت دارم عشق مادرمحبت

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 11 تير 1395 | نویسنده : مامان احسان
بازدید : 164 مرتبه

سلام ماه خوشگلم محبت

   يه عالمه حرف نگفته دارم كه بايد برات بنويسم عزيزم . اول از همه كه همون طور كه انتظار داشتم كلاس اولت رو با موفقيت به پايان رسوندي و همه نمراتت هم خيلي خوب بود عشقم . كه همين جا ،جا داره از معلم مهربون و دلسوزت خانم شعباني تشكر كنيم كه مثل يك مادر با شما رفتار ميكردو هدايتتون ميكرد. وبعدش هم كه تابستون شروع شد و با اصرار خودت كلاس فوتبال ثبت نامت كرديم . روزهاي زوج كلاس فوتبال ميري و روزهاي فرد كلاس زبان .خلاصه به قول خودت كلا روزهات پره و فقط جمعه ها تعطيلي .بقيه ساعتهاي روز رو هم كه خونه مامان جون هستي و حسابي بهت خوش ميگذره به طوري كه اكثر روزها با گريه ميايي خونه و دوست داري كه همون جا بموني . مهم تر از همه اينكه 6 تير تولدت بود و به خاطر اينكه افتاده بود به شب قدر ما دو روز جلوتر برات تولد گرفتيم البته باز هم به اصرار جنابعالي خونه مامان جون اينا .دست مامان جون و دايي محمد رضا هم درد نكنه كه حسابي برات سنگ تموم گذاشتن و بهت خوش گذشت .من برات يه ميكروسكوپ خريدم .بابايي لگو .مامان جون و باباجون يه ماشين كنترلي و پدال و فرموني كه خودت انتخاب كردي و دايي محمد رضا هم بردت بيرون و يه عالمه خريد از جمله كفش و كتاب و موتور بازي و... برات خريد .تم تولدت هم رنگين كموني بود عشقم .اميدوارم هميشه تندرست و موفق و شاد باشي بغل

و ايشون هم آقا محمد صالح پسر عموي دوست داشتني شمامحبت



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 30 فروردين 1395 | نویسنده : مامان احسان
بازدید : 220 مرتبه

محبتسلام ماه خوشگلم محبت

بغلعيدت مبارك عسلمبغل

چند ماهي هست كه فرصت نميكنم برات بنويسم .درس و مشق شما از يك طرف ،درس خودم از يك طرف همراه با جابجايي خونه و عيد و ديد و بازديد و مسافرت و.... .خلاصه نشد كه بيام و برات بنويسم .از دوستهاي گلمون هم كه توي اين مدت فراموشمون نكردن و جوياي احوالمون بودن ممنونم .ما خداروشكر خوبه خوبيم .حالا هم با كلي عكس اومديم .بوس

جزيزه زيباي قشم



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 22 آذر 1394 | نویسنده : مامان احسان
بازدید : 251 مرتبه

محبت

​سلام ماه خوشگلم محبت

   اينروزها برام خيلي زود و پشت سر هم ميگذره به قول معروف وقت سر خاروندن هم ندارم . ساعت حدوداي دو ميايي اداره پيشم و بعد ناهار يكي از مشق هاتو مينويسي و با هم مياييم خونه و دوباره دفتر و كتاب و بساط ميكنيم و دو سه ساعتي مشق و جمله نويسي و املاء و صدا و كشي و.... انجام ميدي. من هم كنارت .هر حرفي رو كه ياد ميگيري كلي ذوق ميكني و سريع ميري سراغ كتاب بنويسيمت و نگاه ميكني كه ببيني حرف بعدي چيه .هر شب هم ميزني شبكه بازار و از روي زير نويسش مينويسي و ميبري براي خانومتون و كارت امتياز ميگيري. يكشنبه ها رو خيلي دوست داري چون دو زنگ ورزش داريجشن .عاشق رياضي هم هستي .همه تكليفهاتو انجام ميدي و آخر سر كتاب رياضي رو انجام ميدي آخه به نظرت رياضي تفريحه و خستگي رو از تنت در مياره بغل.خودم هم كه درسهام خيلي سخت و آزار دهنده شده و نزديك امتحاناتم هم هست و خيلي استرس دارم .اين سه روز تعطيلي هم كلا داشتم درس ميخوندم .دوستت دارم عشق با سوادم .راستي خيلي هم خوش خط مينويسي عسلم .يه عالمه عكس هم دارم كه بزودي برات ميگذارم محبت

بغلاولين باري كه برام جمله نوشتي گلمبغل

محبتكلي برف بازي كرديم محبت

يك روز در مدرسه محبت

عكس يلدا در مدرسهمحبت

اين هم عكس خودمچه زود بزرگ شدم و ....

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 4 مهر 1394 | نویسنده : مامان احسان
بازدید : 452 مرتبه

محبتسلام ماه خوشگلممحبت

  بالاخره انتظارت به پايان رسيد و كلاس اولي شدي گلم.روز سه شنبه من و بابايي مرخصي گرفتيم و صبح ساعت 8.30 راهي شديم به سمت مدرسه شما . مدرسه دانش . جشن

 بچه ها سر صف ايستاده بودن و شما هم توي صف خودت به همكلاسيهات پيوستي .اولش امير رضا رو نديدي .بعد ازچند دقيقه كه امير رضا رو ديدي كلي هر دوتاييتون شاد و خوشحال شديد و توي اون همه سر و صدا با صداي بلند با هم حرف ميزديد .بعد از حدود يكساعتي كه براتون خوندن و اهنگ زدن معلمهاتون رو معرفي كردند و هر صف با معلم خودش رفت سر كلاس .اسم معلم شما خانم شعبانيه .خيلي خانم مهربوني هستن و 8 سال تجربه تدريس در كلاس اول رو دارن .بعد از نيم ساعت شما به حياط اومديد و مامانها رو خواستن كه بريم سر كلاس .ما رفتيم سر كلاس شما و نشستيم توي نيمكتهاي شما .آخ كه چه كيفي داشت . خانم شعباني عكسهاي شمارو روي يك ستاره چسبونده بود و زده بود به ديوار .توي كلاستون 19 نفر بوديد .كتابها و دفتر املا و موسيقي و خط و بلزت رو تحويل گرفتم و با خانومتون آشنا شديمو و اومديم بيرون .به شما هم يك هواپيما و يك شاخه گل هديه دادن . بعد با هم برگشتيم خونه و قرار شد كه از شنبه بريد مدرسه و چهارشنبه رو تعطيلتون كردند .بعد از ظهر هم برديمت پارك و شب هم با هم جشن گرفتيمو شام رو بيرون خورديم به مناسبت مدرسه رفتن شما . روز چهارشنبه هم از صبح  رفتي خونه مامان جون اينا .دايي محمد رضا و دايي ماهان برات يك ست دوچرخه و موتور اسباب بازي خريده بودن و مامان جون و باباجونهم يك كيف و لوازم تحرير برات هديه گرفته بودن خلاصه كلي خوشحالت كرده بودن .از طرف اداره بابايي هم يك پك كامل لوازم و تحرير هديه گرفتي .كه با خريدهاي خودمون سه سري لوازم التحرير ميشد .روز پنج شنبه هم كه عيد قربان بود رفتيم خونه مامان بزرگ اينا .همه بودن و تو از همه بيشتر خوشحال بودي كه حنانه جونت هم بود .عمو حسين باباي حنانه هم يك پك ديگه لوازم تحرير برات گرفته بود كه با ديدنش دوباره خوشحال شدي و ذوق كردي خلاصه امسال چهار تا مداد رنگي چهارتا جامدادي و تعداد زيادي دفتر و پاك كن و تراش و مداد و مايژيك و خط كش و.... هديه گرفتي .امروز هم كه شنبه بود سرويست اومد دنبالت و بردت مدرسه خيلي استرس داشتم ديشب هم تا ساعت سه از نگراني خوابم نميبرد .نميدونم چرا با اينكه شما سه ساله كه مهد ميري ولي خيلي نگرانت بودم به خاطر همين به بابا جون زنگ زدم و گفتم ظهر موقع سوار شدن به سرويس بياد و مواظبت باشه .بنده خدا بابا جون هم اومده بود ولي پيدات نكرده بود .خلاصه راننده سرويستون شمارو آورد دم اداره و اومدي پيشم . تا امروز قرار بر اين بود كه شما بعد از مدرسه بري خونه مامان جون اينا ولي هر جوري فكر كردم ديدم خيلي سخته كه براي دو ساعت شما بري اونجا  و من بايد بيان دنبالت و بعد برگرديم خونه .اونوقت به كلاسهاي بعد از ظهر خودم نميرسم .خلاصه با ترس و لرز بردمت اداره اميدوارم كه مديرمون ايرادي نگيره چون اينجوري خيلي راحتيم از ساعت 2 تا 4 پيشمي و بعد پياده مياييم تا خونه .توكل به خدا .

اوه چقدر نوشتم .اميدوارم يك روز دانشگاه رفتن و دامادي و موفقيتهاي بعديتو شاهد باشم پسرم .دوستت دارم عاشقانه مثل خودتمحبت



موضوع :
تاريخ : جمعه 27 شهريور 1394 | نویسنده : مامان احسان
بازدید : 309 مرتبه

محبتسلام ماه خوشگلممحبت

جمعه پيش با خاله محبوبه و پويا و باباش با هم رفتيم نمايشگاه گل كرج . اين دفعه پويا اينا مهمون ما بودن ناهار هم رفتيم رستوران برج قايم .بعد از ظهر هم رفتيم پارك سر فاز در كل روز خيلي خوبي بود و به شما دوتا و البته خودمون خيلي خوش گذشت هوا هم عالي بود .با هزار عزت و التماس چندتايي عكس ازتون انداختيم.

 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 29 مرداد 1394 | نویسنده : مامان احسان
بازدید : 477 مرتبه

محبتسلام ماه خوشگل مامان محبت

     ببخش ماماني كه دير به دير برات مينويسم . اينروزها با اينكه محل كارم به خونه نزديك شده ولي مشغوليتم بيشتر شده .چشمک

      اول از همه بايد بگم كه ديگه دو هفته اي هست كه مهد نميري و به درخواست خودت بردمت موسسه مطالعه و خلاقيت كودك ثبت نامت كردم .در اين موسسه بر خلاف مهد نميخوابي و شما از اين موضوع بسيار مسروري .و اينكه توي موسسه آزمايشگاه داريد كه به روش پژوهشي علوم رو يادتون ميدن ،كلاس زبان ،فولوت ،سازه هاي ماكاروني ..... و خلاصه كلي كارهاي خوب ديگه كه باعث شده شما لحظه شماري كني براي رفتن به موسسه و اين منو خيلي راضي و خوشحال ميكنه . بطوريكه وقتي من مرخصي هم ميگيرم كه با هم توي خونه باشيم شما اصرار داري كه بري موسسه .

دوم اينكه از اون موقعي كه انتقالي گرفتم و اومدم نزديك خونه بعد از ظهر ها وقت بيشتري داريم .الان هم كه دانشگاه ندارم به خاطر همين با همديگه بعد از ظهر ها ميريم باشگاه .روزهاي اول با بابايي ميرفتي ولي اونجا برات خطرناك بود چون وزنه و وسايل ديگه بود كه ممكن بود برات خطر داشته باشه بخاطر همين با من ميايي باشگاه و كلي هم بهمون خوش ميگذره .

سوم اينكه كارهاي ثبت نام و سنجش و واكسن و .... انجام و شد و ديروز روپوش مدرسه ات رو هم تحويل گرفتيمو آماده اي كه انشالله 31 شهريور بري كلاس اول .

واما چهارمي كه پنج شنبه گذشته رفته بوديم خونه مامان بزرگ اينا كه سر شام دل درد شديدي گرفتي كه برديمت دكتر .آقاي دكتر بعد از معاينه گفت كه سريع برسونيمت بيمارستان چون مشكوك به آپانديس بود.ما هم شما رو سريع برديم بيمارستان و آزمايش ازت گرفتن و دو ساعت بعد كه ديگه حالت هم خوب شده بود گفتن خداروشكر مشكلي نداري .خلاصه دوباره برگشتيم مطب آقاي دكتر و ساعت 2 نيمه شب با يكسري داروي سرماخوردگي برگشتيم خونه .

حدود دو هفته پيش هم با هم رفتيم نمايشگاه مبلمان خانگي . روز خوبي بود .چند تايي هم عكس توي غرفه كودك و نوجوان و .... ازت انداختم .

اميدوارم هميشه سلامت و شاد باشي پسرم.

اين هم عكس خوشگلت كه براي ثبت نام مدرسه انداختيم

واينجا هم يكروز كه با هم رفتيم اداره



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 28 صفحه بعد