خاطرات احسان مامان
صحبتهای شیرین احسان مامان
تاريخ : يکشنبه 16 شهريور 1393 | نویسنده : مامان احسان
بازدید : مرتبه

از جنس کدام نور بودی ستاره من؟niniweblog.comکه جسارت با تو بودن در من جنبید

و من چه عاشقانه به رویت لبخند زدم

و تو چه مهربانانه لبخندم را پاسخ گفتی

و این شد ...    عاشقانه ی آرام من و تو

نفس مامان

niniweblog.com

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 11 تير 1395 | نویسنده : مامان احسان
بازدید : 53 مرتبه

سلام ماه خوشگلم محبت

   يه عالمه حرف نگفته دارم كه بايد برات بنويسم عزيزم . اول از همه كه همون طور كه انتظار داشتم كلاس اولت رو با موفقيت به پايان رسوندي و همه نمراتت هم خيلي خوب بود عشقم . كه همين جا ،جا داره از معلم مهربون و دلسوزت خانم شعباني تشكر كنيم كه مثل يك مادر با شما رفتار ميكردو هدايتتون ميكرد. وبعدش هم كه تابستون شروع شد و با اصرار خودت كلاس فوتبال ثبت نامت كرديم . روزهاي زوج كلاس فوتبال ميري و روزهاي فرد كلاس زبان .خلاصه به قول خودت كلا روزهات پره و فقط جمعه ها تعطيلي .بقيه ساعتهاي روز رو هم كه خونه مامان جون هستي و حسابي بهت خوش ميگذره به طوري كه اكثر روزها با گريه ميايي خونه و دوست داري كه همون جا بموني . مهم تر از همه اينكه 6 تير تولدت بود و به خاطر اينكه افتاده بود به شب قدر ما دو روز جلوتر برات تولد گرفتيم البته باز هم به اصرار جنابعالي خونه مامان جون اينا .دست مامان جون و دايي محمد رضا هم درد نكنه كه حسابي برات سنگ تموم گذاشتن و بهت خوش گذشت .من برات يه ميكروسكوپ خريدم .بابايي لگو .مامان جون و باباجون يه ماشين كنترلي و پدال و فرموني كه خودت انتخاب كردي و دايي محمد رضا هم بردت بيرون و يه عالمه خريد از جمله كفش و كتاب و موتور بازي و... برات خريد .تم تولدت هم رنگين كموني بود عشقم .اميدوارم هميشه تندرست و موفق و شاد باشي بغل

و ايشون هم آقا محمد صالح پسر عموي دوست داشتني شمامحبت



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 30 فروردين 1395 | نویسنده : مامان احسان
بازدید : 116 مرتبه

محبتسلام ماه خوشگلم محبت

بغلعيدت مبارك عسلمبغل

چند ماهي هست كه فرصت نميكنم برات بنويسم .درس و مشق شما از يك طرف ،درس خودم از يك طرف همراه با جابجايي خونه و عيد و ديد و بازديد و مسافرت و.... .خلاصه نشد كه بيام و برات بنويسم .از دوستهاي گلمون هم كه توي اين مدت فراموشمون نكردن و جوياي احوالمون بودن ممنونم .ما خداروشكر خوبه خوبيم .حالا هم با كلي عكس اومديم .بوس

جزيزه زيباي قشم



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 22 آذر 1394 | نویسنده : مامان احسان
بازدید : 139 مرتبه

محبت

​سلام ماه خوشگلم محبت

   اينروزها برام خيلي زود و پشت سر هم ميگذره به قول معروف وقت سر خاروندن هم ندارم . ساعت حدوداي دو ميايي اداره پيشم و بعد ناهار يكي از مشق هاتو مينويسي و با هم مياييم خونه و دوباره دفتر و كتاب و بساط ميكنيم و دو سه ساعتي مشق و جمله نويسي و املاء و صدا و كشي و.... انجام ميدي. من هم كنارت .هر حرفي رو كه ياد ميگيري كلي ذوق ميكني و سريع ميري سراغ كتاب بنويسيمت و نگاه ميكني كه ببيني حرف بعدي چيه .هر شب هم ميزني شبكه بازار و از روي زير نويسش مينويسي و ميبري براي خانومتون و كارت امتياز ميگيري. يكشنبه ها رو خيلي دوست داري چون دو زنگ ورزش داريجشن .عاشق رياضي هم هستي .همه تكليفهاتو انجام ميدي و آخر سر كتاب رياضي رو انجام ميدي آخه به نظرت رياضي تفريحه و خستگي رو از تنت در مياره بغل.خودم هم كه درسهام خيلي سخت و آزار دهنده شده و نزديك امتحاناتم هم هست و خيلي استرس دارم .اين سه روز تعطيلي هم كلا داشتم درس ميخوندم .دوستت دارم عشق با سوادم .راستي خيلي هم خوش خط مينويسي عسلم .يه عالمه عكس هم دارم كه بزودي برات ميگذارم محبت

بغلاولين باري كه برام جمله نوشتي گلمبغل

محبتكلي برف بازي كرديم محبت

يك روز در مدرسه محبت

عكس يلدا در مدرسهمحبت

اين هم عكس خودمچه زود بزرگ شدم و ....

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 4 مهر 1394 | نویسنده : مامان احسان
بازدید : 305 مرتبه

محبتسلام ماه خوشگلممحبت

  بالاخره انتظارت به پايان رسيد و كلاس اولي شدي گلم.روز سه شنبه من و بابايي مرخصي گرفتيم و صبح ساعت 8.30 راهي شديم به سمت مدرسه شما . مدرسه دانش . جشن

 بچه ها سر صف ايستاده بودن و شما هم توي صف خودت به همكلاسيهات پيوستي .اولش امير رضا رو نديدي .بعد ازچند دقيقه كه امير رضا رو ديدي كلي هر دوتاييتون شاد و خوشحال شديد و توي اون همه سر و صدا با صداي بلند با هم حرف ميزديد .بعد از حدود يكساعتي كه براتون خوندن و اهنگ زدن معلمهاتون رو معرفي كردند و هر صف با معلم خودش رفت سر كلاس .اسم معلم شما خانم شعبانيه .خيلي خانم مهربوني هستن و 8 سال تجربه تدريس در كلاس اول رو دارن .بعد از نيم ساعت شما به حياط اومديد و مامانها رو خواستن كه بريم سر كلاس .ما رفتيم سر كلاس شما و نشستيم توي نيمكتهاي شما .آخ كه چه كيفي داشت . خانم شعباني عكسهاي شمارو روي يك ستاره چسبونده بود و زده بود به ديوار .توي كلاستون 19 نفر بوديد .كتابها و دفتر املا و موسيقي و خط و بلزت رو تحويل گرفتم و با خانومتون آشنا شديمو و اومديم بيرون .به شما هم يك هواپيما و يك شاخه گل هديه دادن . بعد با هم برگشتيم خونه و قرار شد كه از شنبه بريد مدرسه و چهارشنبه رو تعطيلتون كردند .بعد از ظهر هم برديمت پارك و شب هم با هم جشن گرفتيمو شام رو بيرون خورديم به مناسبت مدرسه رفتن شما . روز چهارشنبه هم از صبح  رفتي خونه مامان جون اينا .دايي محمد رضا و دايي ماهان برات يك ست دوچرخه و موتور اسباب بازي خريده بودن و مامان جون و باباجونهم يك كيف و لوازم تحرير برات هديه گرفته بودن خلاصه كلي خوشحالت كرده بودن .از طرف اداره بابايي هم يك پك كامل لوازم و تحرير هديه گرفتي .كه با خريدهاي خودمون سه سري لوازم التحرير ميشد .روز پنج شنبه هم كه عيد قربان بود رفتيم خونه مامان بزرگ اينا .همه بودن و تو از همه بيشتر خوشحال بودي كه حنانه جونت هم بود .عمو حسين باباي حنانه هم يك پك ديگه لوازم تحرير برات گرفته بود كه با ديدنش دوباره خوشحال شدي و ذوق كردي خلاصه امسال چهار تا مداد رنگي چهارتا جامدادي و تعداد زيادي دفتر و پاك كن و تراش و مداد و مايژيك و خط كش و.... هديه گرفتي .امروز هم كه شنبه بود سرويست اومد دنبالت و بردت مدرسه خيلي استرس داشتم ديشب هم تا ساعت سه از نگراني خوابم نميبرد .نميدونم چرا با اينكه شما سه ساله كه مهد ميري ولي خيلي نگرانت بودم به خاطر همين به بابا جون زنگ زدم و گفتم ظهر موقع سوار شدن به سرويس بياد و مواظبت باشه .بنده خدا بابا جون هم اومده بود ولي پيدات نكرده بود .خلاصه راننده سرويستون شمارو آورد دم اداره و اومدي پيشم . تا امروز قرار بر اين بود كه شما بعد از مدرسه بري خونه مامان جون اينا ولي هر جوري فكر كردم ديدم خيلي سخته كه براي دو ساعت شما بري اونجا  و من بايد بيان دنبالت و بعد برگرديم خونه .اونوقت به كلاسهاي بعد از ظهر خودم نميرسم .خلاصه با ترس و لرز بردمت اداره اميدوارم كه مديرمون ايرادي نگيره چون اينجوري خيلي راحتيم از ساعت 2 تا 4 پيشمي و بعد پياده مياييم تا خونه .توكل به خدا .

اوه چقدر نوشتم .اميدوارم يك روز دانشگاه رفتن و دامادي و موفقيتهاي بعديتو شاهد باشم پسرم .دوستت دارم عاشقانه مثل خودتمحبت



موضوع :
تاريخ : جمعه 27 شهريور 1394 | نویسنده : مامان احسان
بازدید : 192 مرتبه

محبتسلام ماه خوشگلممحبت

جمعه پيش با خاله محبوبه و پويا و باباش با هم رفتيم نمايشگاه گل كرج . اين دفعه پويا اينا مهمون ما بودن ناهار هم رفتيم رستوران برج قايم .بعد از ظهر هم رفتيم پارك سر فاز در كل روز خيلي خوبي بود و به شما دوتا و البته خودمون خيلي خوش گذشت هوا هم عالي بود .با هزار عزت و التماس چندتايي عكس ازتون انداختيم.

 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 29 مرداد 1394 | نویسنده : مامان احسان
بازدید : 292 مرتبه

محبتسلام ماه خوشگل مامان محبت

     ببخش ماماني كه دير به دير برات مينويسم . اينروزها با اينكه محل كارم به خونه نزديك شده ولي مشغوليتم بيشتر شده .چشمک

      اول از همه بايد بگم كه ديگه دو هفته اي هست كه مهد نميري و به درخواست خودت بردمت موسسه مطالعه و خلاقيت كودك ثبت نامت كردم .در اين موسسه بر خلاف مهد نميخوابي و شما از اين موضوع بسيار مسروري .و اينكه توي موسسه آزمايشگاه داريد كه به روش پژوهشي علوم رو يادتون ميدن ،كلاس زبان ،فولوت ،سازه هاي ماكاروني ..... و خلاصه كلي كارهاي خوب ديگه كه باعث شده شما لحظه شماري كني براي رفتن به موسسه و اين منو خيلي راضي و خوشحال ميكنه . بطوريكه وقتي من مرخصي هم ميگيرم كه با هم توي خونه باشيم شما اصرار داري كه بري موسسه .

دوم اينكه از اون موقعي كه انتقالي گرفتم و اومدم نزديك خونه بعد از ظهر ها وقت بيشتري داريم .الان هم كه دانشگاه ندارم به خاطر همين با همديگه بعد از ظهر ها ميريم باشگاه .روزهاي اول با بابايي ميرفتي ولي اونجا برات خطرناك بود چون وزنه و وسايل ديگه بود كه ممكن بود برات خطر داشته باشه بخاطر همين با من ميايي باشگاه و كلي هم بهمون خوش ميگذره .

سوم اينكه كارهاي ثبت نام و سنجش و واكسن و .... انجام و شد و ديروز روپوش مدرسه ات رو هم تحويل گرفتيمو آماده اي كه انشالله 31 شهريور بري كلاس اول .

واما چهارمي كه پنج شنبه گذشته رفته بوديم خونه مامان بزرگ اينا كه سر شام دل درد شديدي گرفتي كه برديمت دكتر .آقاي دكتر بعد از معاينه گفت كه سريع برسونيمت بيمارستان چون مشكوك به آپانديس بود.ما هم شما رو سريع برديم بيمارستان و آزمايش ازت گرفتن و دو ساعت بعد كه ديگه حالت هم خوب شده بود گفتن خداروشكر مشكلي نداري .خلاصه دوباره برگشتيم مطب آقاي دكتر و ساعت 2 نيمه شب با يكسري داروي سرماخوردگي برگشتيم خونه .

حدود دو هفته پيش هم با هم رفتيم نمايشگاه مبلمان خانگي . روز خوبي بود .چند تايي هم عكس توي غرفه كودك و نوجوان و .... ازت انداختم .

اميدوارم هميشه سلامت و شاد باشي پسرم.

اين هم عكس خوشگلت كه براي ثبت نام مدرسه انداختيم

واينجا هم يكروز كه با هم رفتيم اداره



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 5 مرداد 1394 | نویسنده : مامان احسان
بازدید : 315 مرتبه

سلام ماه خوشگلممحبت

 

امروز تولد باباییه .صبح که از خواب بیدار شدی بهم گفتی مامان حتما امشب برای بابایی یه جشن خوب بگیریم . و الان دارم میام دنبالت تا با هم بریم خرید

محبتتولدت مبارک همسر عزیزتر از جانممحبت



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 30 تير 1394 | نویسنده : مامان احسان
بازدید : 336 مرتبه

بغلسلام ماه خوشگل مامانبغل

   برات بگم از این چند روزه و حکمت خدا .

روز چهارشنبه بابایی بهم زنگ زد و گفت حاضری این چند روز رو بریم رامسر من هم که از خدام بود گفتم آره با چی ما که الان ماشین نداریم گفت با یه تور مسافرتیه شاد .خلاصه زنگ زد و ساعت حرکت و شرایط تور و سوال کرد و قرار شد جمعه صبح حرکت کنیم و دوشنبه عصر هم بر گردیم . خلاصه من هم کمی وسایل پنج شنبه آماده کردم و قرار شد که بابایی زنگ بزنه و هماهنگ کنه که مارو کرج سوار کنن .ظهر پنج شنبه بود که بابایی زنگ زد و گفت که هر چی تماس میگیرم جواب نمبدن .شماره رو به من هم داد ولی بی فایده بود جواب نمیدادن .خلاصه کلی دلگیر و ناراحت شدیم و سفرمون کنسل شد . روز عید فطر رو من و شما و بابایی ناهار رفتیم خونه مامان جون اینا و عصر هم رفتیم خونه خاله محبوبه پیش دوست جونت پویا .خاله محبوبه مهربون اون شب خیلی زحمت کشیده و بود و به هم خیلی خوش گذشت بعد شام هم شما دوتا وروجک و برداشتیم و رفتیم پارک ارم تا 12.30 شب اونجا بودیم که یهو گرد و خاک شد . همسر خاله محبوبه زحمت کشید و ما رو تا یکجایی رسوند ولی تو همش به بابایی اصرار میکردی که بابا زوده نریم ولی واقعا هوای بدی بود .ساعت 1 بود که رسیدیم خونه .روز یکشنبه بود که طوفان شد و بارون خبلی شدیدی بارید به طوریکه کسانی که شمال رفته بودن خیلی اذیت شدن و خیلی ها هم توی جاده مونده بودن یا سیل اونا رو با خودش برده بود .واقعا وحشتناک بود .اونجا بود که به حکمت خدا پی بردیمو خداروشکر کردیم که جور نشد که بریم شمال .ولی خوب در کل تعطیلات خیلی خوبی بود و کلیخوابیدیم و استراحت کردیم .دیشب هم رفتیم خونه عمو حسین و با حنانه جونت حسابی بازی کردی .شاد باشی گلم .محبت

اتاق پويا و كند و كاو احسان



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 10 تير 1394 | نویسنده : مامان احسان
بازدید : 297 مرتبه

محبتسلام ماه خوشگل منمحبت

    شنبه تولدت بود عزیزم ولی ما شب شنبه یعنی جمعه شب برات تولد گرفتیم .البته یه تولد خودمونی که مهمونهامون مامان جون و بابا جونو دایی ماهان و دایی محمد رضا بودن .شب خوبی بود و به قول خودت حسابی بهت خوش گذشت . ولی از کیکت نخوردی .از کاد.هات هم خیلی راضی بودی .و از همون شب تا حالا حسابی باهاشون سرگرم شدی .عزیزم امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشی .

یه خبر دیگه هم اینکه با انتقالی من موافقت شد و از اول تیر اومدم اندیشه و اداره ام نزدیک شده به خونه .صبح ها بجای ساعت ششو نیم ساعت یک ربع به هشت از خونه میریم بیرون و بعد ازظهر ها هم چهار و نیم خونه هستیم هم تو خوشحالی و هم من .خدارو شکر .

كادوي مامان جون و بابا جون

كادوي دايي محمد رضا كه عاشقشي

كادوي دايي ماهان جونت

كادوي من وبابايي كه به قول خودت آرزوشو داشتي

بغلمباركت باشه عسلمبغل



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 17 خرداد 1394 | نویسنده : مامان احسان
بازدید : 315 مرتبه

محبتسلام ماه خوشگل منمحبت

   هفته گذشته  هفته خوبی بود برات .شب نیمه شعبان مامان جون اینا و خاله گیتی و خاله لیلا و خاله سعیده اینا اومدن خونمون .با نیکا و ماهان کلی بازی راضیکردید . روز بعد که نیمه شعبان و تولد آقا امام زمان بود با مامان جون رفتیم خونه خاله لیلا مولودی .بعد از ظهر هم با بابایی رفتیم بیرون و شیرینی خریدیمو و بین مردم پخش کردیم .روز پنج شنبه هم ظهر رفتیم خونه مامان بزرگ و بعد از ظهر هم رفتیم پارک و گشت و گذار و حدودای ساعت 12 بود که برگشتیم خونه .روز جمعه من درس خوندمو و شما و بابایی هم با هم سر گرم بودید . خلاصه تعطیلات خوبی بود برات . دیشب هم موقع خواب بهم گفتی مامان میشه منو با خودت ببری اداره .گفتم نه مامانی الان که سرویس نداریم ماشین خودمون رو هم که فروختیم با ماشین راه سخته .گفتی خوب به خاله فاطی بگو بیاد مارو ببره .صبح به خاله فاطی زنگ زدم و بنده خدا اومد دم در دنبالمون و با هم اومدیم اداره الان خوشحال و خندانآرام نشستی و خدا رو شکر میکنی که آرزوت برآورده شده و اومدی اداره پیش من .عاشقتم عسلک.محبت

الان با هم رفتیم مغازه و یه تفنگ آب پاش خریدی و در حال آب پاشی گلها هستی اینم چند تا عکس تازه و یهویی :

 

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 28 صفحه بعد