عشق مامان و بابا احسانعشق مامان و بابا احسان، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

خاطرات احسان مامان

بعد از چند روز تعطیلی

سلام امید مامان     امروز با هزار زور و زحمت فرستادمت مهد اولش هم خودم باهات اومدم داخل کلاستون و بعد از چند دقیقه اومدم بیرون مامانی فدات شم که از صبح که بیدار شدی با گریه میگفتی دوست ندارم برم مهد .عزیز دل مامان قول میدم امروز خیلی زودتر بیام دنبالت ...
12 شهريور 1391

احسان و تعطیلی بابایی

سلام نفسم امیدم عشقم              امروز بدون شما اومدم اداره آخه اداره بابایی به خاطر اجلاس سران تعطیله و مونده خونه شما هم موندی پیشش .صبح که بابایی منو از خواب بیدار کرد روی شکمم خوابیده بودی دلم نمیومد بلندت کنم ولی مجبور بودم و آهسته گذاشتمت روی تخت بوسیدمت و از اتاق اومدم بیرون دلم پیشت مونده بود تا اینکه حدودای نیم ساعت پیش بیدار شدی و بابایی شماره من رو برات گرفت و باهام صحبت کردی الهی قربونت برم با اینکه قند توی دلت آب میشد که با بابایی موندی خونه ولی بازم میگفتی چرا منو گذاشتی پیش بابایی خودت رفتی اداره ؟ فدای اون شیرین زبونیهات مامانی که روزی دهها مرتبه بهم ...
8 شهريور 1391

بعد از دو روز تعطیلی

سلام نفس مادر        امروز صبح خیلی سخت ازم جدا شدی وقتی هم اومدم دنبالت خاله مینا گفت امروز خیلی ناآروم بودی و همش بیتابی میکردی بمیرم برات مادر دلم آتیش میگیره ولی چه کنم که چاره ای نیست و میدونم که برات لازم بود .فقط دلم میخواد هزاران بار بگم که دوستت دارم و لحظه لحظه های فکرم رو پر کردی .الان هم توی بغلم توی اداره لالایی کردی پسرم از اینکه توی آغوشم هستی و با گرمای وجودت حالم رو هر لحظه بهتر و بهتر میکنی از خداوند بخشنده کمال سپاس رودارم شکرت خدایا شکرت. ...
4 شهريور 1391

1/6/91

سلام عزیزکم پسر نازم امروز که بردمت مهد خواب بودی خاله مینا دم در میخواست شمارو از بغل من بگیره قبول نکردم چون میترسیدم از خواب ناز بیدار شی خودم اومدم داخل و خوابوندمت سر جات همین که گذاشتمت زمین گفتی مامان نری ها پیشم بمون گفتم باشه گلم شما بخواب و تو خوابیدیو من به قولم عمل نکردمو اومدم بیرون ببخش منو پسرم ببخش ...
1 شهريور 1391