عشق مامان و بابا احسانعشق مامان و بابا احسان، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

خاطرات احسان مامان

عید غدیر و عید قربان

سلام پسر مامان     دیروز عید غدیر بود و ما مثل هر سال مهمون داشتیم البته خونه باباجون اینا و خونه مامان بزرگ اینا آخه هم من سادات هستم و هم مامان بزرگ (مامان بابایی) پس اول رفتیم خونه باباجون اینا و بعد هم خونه بابابزرگ اینا خوش گذشت اما:  گلم باز هم مریض شدی حسابی سرفه میکنی طوری که میگی دلم درد میگیره مامان وقتی سرفه میکنم .بمیرم برات که خوب نمیشی دیشب تا صبح بالای سرت نشسته بودم و توهم گاه گاهی بیدار میشدی و میدیدی بالای سرت نشستم میگفتی مامان ناراحت من هستی گفتم آره مامان جان دارم دعا میکنم که زودتر خوب شی .امروز هم بعداز ظهر وقت دکتر گرفتم برات که باز هم بریم دکتر که انشااله دیگ...
14 آبان 1391

نقاشی

سلام نقاش کوچولو امروز اولین نقاشی واضحت رو کشیدی کلی ذوق کردم عکسها رو هم بعد میگذارم الان خیلی کار دارم هزار تا بوووووس برای نقاش کوچولوی مامان اینم نقاشی های گل مامان: ...
10 آبان 1391

مامان دستم میسوزه

سلام پسر صبورم    جمعه از صبح رفتیم خونه مامان بزرگ اینا تا عصر اونجا بودیم حسابی ورجه وورجه کردی و با حنانه و مطهرهو البته به سر دستگیه بابایی آتیش سوزوندید بعد از ظهر هم رفتیم خونه عزیز جون اینا (مامان بزرگ مامانی) عید دیدنی کردیمو و اونجا هم کلی با دایی ماهان و علی(پسر دایی مامانی) بازی کردید و دوباره برگشتیم خونه مامان بزرگ اینا و باز هم بازی خلاصه بعد از شام برگشتیم خونه همین که رسیدیم من چونکه هم پنج شنبه و هم جمعه رو بیرون بودیمو به کارام نرسیده بودم شروع کردم به جمع و جور و اتوکشی و لباسها و خلاصه سرم گرم بود که دیدم میگی مامان دستم میسوزه من هم فکر کردم باز هم اونقدر کشتی گرفتیو و شیطونی کردی که دستت درد گرفته...
7 آبان 1391

سرما خوردگی طولانی

سلام مهربونم    نزدیک دو هفته ای میشه که سرماخوردی دو دفعه دکتر بردمت و دو دوره کامل دارو مصرف کردی ولی هنوز خوب خوب نشدی کمی آبریزش بینی و گاه گاهی هم سرفه میکنی . دیشب وقتی بینیت اومد صدام کردی و گفتی مامان بیا بینیمو تمیز کن بعدش هم به خدا بگو خدایا پسرم زود زودتر خوب بشه و دیگه مریض نشه .الهی فدات شم که خودت برای خودت دعا میکنی خدا نگه دارت باشه گلم و در پناه خودش حفظت کنه عسلم امیدوارم زودتر هم خوبه خوب بشی پسر گلم. ...
29 مهر 1391

باران

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم ، برادرم گفت : چرا چتری با خود نبردی ؟ خواهرم گفت : چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی ؟ پدرم گفت : تنها وقتی سرماخوردی متوجه خواهی شد ! اما مادرم درحالیکه موهایم را خشک می کرد گفت : باران بی موقع ! ...
24 مهر 1391

بن بن بن

سلام پسر باهوشم    پنج شنبه برات بن بن بن ١ خریدیم ماشالله تا دیشب ٩ تا کلمه رو یاد گرفتی بخونی هر سه کلمه رو توی فقط ١٠ دقیقه یاد میگیری کلمه های : بابا - مامان - نان - توپ - دست - پا - آب - گل -مو . ...
23 مهر 1391