عشق مامان و بابا احسانعشق مامان و بابا احسان، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

خاطرات احسان مامان

سحرخیز

سلام سحر خیز مامان        امروز صبح ساعت 5 از خواب بیدار شدی و گفتی مانی آب میخوام یه کم آب ریختم توی لیوان و دادم دستت دوباره گفتی آب میخوام بازم  ریختم دادم بهتون بعد گفتی حالا بریم دستشویی .بعد از دستشویی هم گفتی مانی صبح شده برام کارتون آقای دماغ دراز رو بگذار .الان نزدیک 2 هفته هست که گیر دادی به یه کارتون و از وقتی که میایی خونه تا ساعت 12 شب ده ها بار نگاهش میکنی ، کلا برنامه های تلویزیون تعطیل .خلاصه من که داشتم از خواب میمردم هر چی التماست میکردم که آخه بچه هنوز صبح نشده زیر بار نمیرفتی .خودم رفتم توی رختخواب و دراز کشیدم اومدی کنارم و شروع کردی به ناز کردنم و بعدش هم به قول خ...
19 تير 1391

خاطرات این دو سه روز (نامزدی دایی و طیبه جون)

سلام مهربون مامان       روز چهارشنبه بابایی اومد خونه مامان جون اینا دنبالمون بعد با هم رفتیم خرید اول یه کفش برای من و بعد دنبال لباس برای شما فروشگاه دوست داشتنی شما فروشگاه حامی . بعد از کلی گشتن من چندتا لباس خوشگل برات پیدا کردم و گفتم مامانی بیا ببینم اندازتون میشه یا نه که دیدم یه لباس رو خودت از روی رگال برداشتی و میگی من اینو میخوام یه بلوز و شلوارک که روش عکس یک فیل بود زیاد به درد اون مراسم نمیخورد ولی خوب چون شازده پسر خودت انتخاب کرده بودی برات خریدیمش بعد رفتیم بالای همون فروشگاه تا شام بخوریم فضای خیلی خوشگلی داشت حیف که دوربین نبرده بودم شما هم که ترتیب گوشیمونو دادی با اون هم نمیتونم عکس بندا...
17 تير 1391

آسمون

سلام پسر رویایی مامان       دیشب با بابایی رفته بودید توی محوطه تا شما بازی کنی که به بابایی گفته بودی بابایی میشه منو ببری توی آسمون بابایی گفته یعنی بغلت کنم شما جواب دادی نه میخوام برم توی آسمون پیش فرشته مهربون بابایی گفته میشه منو و مامانی هم بیاییم ؟ جواب دادی نه نمیشه آخه شما بی تربیت هستید فقط بته های خوب (بچه های خوب) میتونن برن پیش فرشته مهربون .الهی فدات شم نمیدونم ما چیکار کردیم که از نظرت بی تربیت هستیم  ولی فدای اون فکر و رویاهات بشم مامانی خوشگلم   ...
11 تير 1391

روز تولد عشق مامان و بابا

سلام عزیییییییییزم تولدت مبارک ماهکم امروز همون روزیه که خدا شما رو به من داد مامانی قشنگم نمیدونی امروز چقدر خوشحالم .صبح که از خواب بیدار شدی بهتون گفتم پسر نازم تولدت مبارک و شما گفتی ممنون پس کیکم کوش ؟ گفتم ایشاله بعد از ظهر که از سر کار برگشتم خونه براتون کیک هم میگیرم امسال بنا به دلایلی توی تولدت فقط مامان جون اینا هستن امیدوارم که بهت خوش بگذره عزیزکم عشقم امیدم تمام آرزوهام دوستت دارم و نفسم به نفس تو بسته است پس همیشه خورشید زندگیمون باش و بتاب عسل مامان. این هم چندتا عکس از دیشب : ...
6 تير 1391

چند روز تا تولد

سلام عسل مامان       سه روز دیگه تولدته عزیز دل مامان .باورم نمیشه داری میری توی چهار سال . وقتی خیلی کوچولو بودی هر بچه سه الی چهار ساله ای رو میدیدم توی دلم میگفتم خوش بحال مامانش یعنی میشه یک روز احسان من هم اینقدری بشه که خودش راه بره ،حرف بزنه ،خوب و بد رو متوجه بشه و.... اما حالا که اینقدری شدی میبینم که چقدر زود بزرگ شدی البته دست مامان جون و بابا جون درد نکنه که برات خیلی زحمت میکشن (راستی یک عالمه سوغاتی هم از مکه هم برای من و هم برای شما و هم بابایی آوردن) و هر بار که نگاهت میکنم و تو با اون صدای نازت میگی مانی دوستت دارم انگار تموم خوشی های عالم مال من میشه .هر بار که خسته میام خونه و تو با او...
3 تير 1391