عشق مامان و بابا احسانعشق مامان و بابا احسان، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

خاطرات احسان مامان

عروسی نوشین

سلام آقا کوچولو این چند روزه حسابی درگیر بودیم انشالله تا باشه از این جور مراسمها برای همه .شب مبعث عروسیه نوشین بود من و شما و بابایی رفتیم دنبال دایی محمد رضا و طیبه جون با هم رفتیم تالار خوب بود خوش گذشت شما با بابایی رفتی قسمت مردونه بعد از شام همه اومدن دم تالار تا با هم بریم خونه عروس شما هم چندتا بادکنک با خودت آورده بودی توی ماشینو و حسابی هم ذوق میکردی . دیروز هم که پاتختی بود با خودم بردمت ولی تمام راه و زمانی که من توی مراسم بودم شما توی ماشین خواب بودی نزدیکیهای خونه بودیم که بیدار شدی و شروع کردی به گریه که من میخوام برم خونه نوشین .آخه روز جاهاز که رفتیم خونه نوشین یه ماکت ماشین داشت داد بهت و حسابی باهاش سرگرم شدی حالا ...
29 خرداد 1391

اومدن حاجی ها

سلام حاجی کوچولوی مامان       این چند روزه حسابی سرم شلوغ بود مامانی . اونم دست تنها .این روزها همش به این فکر میکردم کهکاش یک خواهر داشتم اونوقت هم کمکم بودهم .... بگذریم .بگم برات از این چند روز : پنج شنبه صبح که از خواب بیدار شدیم و علی رقم دست تنها بودنم و یک عالمه کارهای انجام نداده چون به طیبه جون قول داده بودم ببرمش آرایشگاه ،با همدیگه رفتیم آرایشگاه شما هم که تا بحال آرایشگاه زنونه ندیده بودی کلی از عکس عروسها و عکسهایی که به در و دیوار آرایشگاه زده بودن خوشت اومده بود و دلت میخواست که عروس بشی الهی مامان فدات بشم .خلاصه بعد از آرایشگاه با هم برگشتیم خونه مامان جون اینا و من شروع کردم به کار و جمع جور کردن خون...
26 خرداد 1391

کارمند کوچولو

سلام کارمند کوچولوی مامان امروز هم باخودم آوردمت اداره .بمیرم الهی مامان خیلی خسته میشی ولی چون اینجا برات تازگی داره خوشحالی و به قول خودت کیف میکنی .مامان جون اینا جمعه برمیگردن برای اومدنشون لحضه شماری میکنم تازه میفهمم چه زحمتی برات میکشن واقعا دستشون درد نکنه اونجا که هستی خیالم راحته راحته . هم خوابت به موقع هم خوراکت و هم تفریحت .امروز کلی آتیش سوزوندی .پیش رئیسم هم که نگو ... آبرو ریزی کردی که نگو .اول پارچ آبو برگردوندی روی میزش بعد مثل این شکلات ندیده ها حمله کردی به ظرف شکلاتهاش بعدش هم که شکلاتها رو باز میکردی آشغالشو پرت میکردی به رئیسمون خلاصه حسابی آبرو داری کردی از خجالت داشتم میمردم .تند تند کارهامو تحویل د...
23 خرداد 1391

20 خرداد

سلام ماهک من پنج شنبه صبح تا حدودای ساعت نه خوابیدیم بعدش زنگ زدیم به مامان جون اینا کنار قبرستان بقیع بودن خوش بحالشون شما هم با مامان جون صحبت کردی .از صبح هم که بیدار شدی همش میگفتی مامان برام آش درست کن زنگ بزن به مامان جون ازش آش یاد بگیر .خلاصه دست بکار شدم و برات یه آش جو خوشمزه درست کردم .لیلا خاله هم زنگ زد گفت شب میان خونمون .بعد از ظهر هم با بابایی رفتیم خونه خودمون آخه از روزی که مامان جون اینا رفتن ما موندیم خونشون .شب بعد از شام هم لیلا و خاله گیتی و حمید آقا و ایمان اومدن خونمون تا حدودای ساعت ١٢.٣٠ هم بودن بعد که رفتن ما هم برگشتیم خونه مامان جون اینا .جمعه صبح هم با همدیگه رفتیم حموم .بعد از ظهرش هم رفتیم پرند خونه دای...
20 خرداد 1391

پسر مهربونم

سلام عسلم یکشنبه صبح مامان جون اینا رو بردیم فرودگاه برای اینکه برن مکه .شما از صبحش بهانه گیری میکردی که باید من رو هم ببرید .مامان اللهی فدات شم مهربونم . من و شما و بابایی هم این چند روز که مامان جون اینا نیستن باید بمونیم خونشون آخه تا حالا چند بار خونه همسایه هاشون دزد اومده .شما رو هم که با خودم میارم اداره .مهد هم که نمیری الان هم که دارم مینویسم خوابیدی روی چند تا صندلی که کنارمه .بمیرم مامانی که خسته شدی .چند تا عکس  توی فرودگاه ازتون انداختم که میگذارم برات .سوار این ماشینک ها شده بودی و کیف میکردی .عکسهای بعدی هم پارک نزدیک خونه مامان جون ایناست که مشغول خوردن بستنی هستی . دیشب موقع خواب بازم برام love ترکوندی : مامان...
16 خرداد 1391

زن دایی

سلام نفسم    دیروز عصر که رفتیم خونه زن عموزهرا زنگ زد و گفت میخوان بیان خونمون .منم به شما گفتم پسرم اتاقتو مرتب کن مهمون میخواد بیاد .پرسیدی مامان کی میاد ؟ گفتم عمو محمد و زن عمو .گفتی مامان زن دایی طیبه هم میاد آخه من خیلی دوستش دارم بگو بیاد .الهی فدات بشم مامانی اینم چندتا عکس از دیروزت:   ...
10 خرداد 1391

کوچیک و بزرگ

سلام عسل طلا     دیشب داشتم آشپزی میکردم که اومدی کنارم و گفتی مانی میشه منم آشپزی کنم در جوابت گفتم نه مامان جان گازه خطر داره شما هم هنوز کوچولویی ایشالله بزرگ شدی بیا کمکم کن گفتی نه مامان بزرگ شدم ببین بعد تا جایی که میتونستی روی پنجه ایستادی تا قدت بلند تر بشه .بعد از چند دقیقه که پیشم ایستاده بودی ازت خواستم یه آبکش از توی کابینت بهم بدی که سریع در جوابم گفتی نه مامان آخه من کوچولوام نمیتونم .بهت گفتم شما که الان گفتی بزرگ شدی چی شد پس ؟در جوابم گفتی الان دوباره کوچیک شدم آدم میتونه هی بزرگ شه هی کوچیک بعد هی قدت رو بلند و کوتاه میکردی . مامان الهی فدای اون زبونت بشم شیرینم ...
9 خرداد 1391