عشق مامان و بابا احسانعشق مامان و بابا احسان، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

خاطرات احسان مامان

روز پدر

سلام مرد کوچولوی مامان      دیروز صبح مثل همیشه قبل از من و بابایی از خواب بیدار شدی و تلویزیونو روشن کردی و بعد دویدی به سمت اتاق ما و روز پدر رو به بابایی و البته من هم تبریک گفتی ما هم به خودت تبریک گفتیم گلم .بعد صبحانه خوردیم و من و شما با هم رفتیم فروشگاه و برای بابایی و باباجون و شما هدیه روز مرد خریدیم کلی خوشحال بودی و میگفتی مامان یعنی روز من هم هست .پسرم امیدوارم روزی پدر شدنت رو شاهد باشم روزت مبارک عزیزم .  تقدیم به همسر نازنینم عشق من دست های پر توانت ، همیشه بزرگ ترین حامی زندگی ام بوده . آغوش امن تو بهترین جا برای فراموشی غم های زندگیم ...
24 ارديبهشت 1393

امروز نمیرم مهد

سلام ماه خوشگل من         دیشب ساعت حدودای  9 بود که  با همدیگه رفتیم بیرون و برات یه لگوی خیلی خوشگل خریدیم و اومدیم خونه  امروز هم روز عکستون بود از دیشب لباسهات رو آماده کردی و کت و شلوار به قول خودت دومادیتو گذاشتی که بپوشی ولی نمیدونم صبح چی شد که نمیخواستی بری مهد و با گریه لباس پوشیدی و رفتی .خلاصه سر صبحی دلمو ریش ریش کردی مامانی امروز بعد از ظهر هم خودم وقت دکتر دارم احتمالا بابایی بیاد دنبالت امیدوارم خوش باشی مامانی ...
15 ارديبهشت 1393

چند روز خوش

سلام ماه شیطونک من چند وقتیه که حسابی آتیش پاره شدی و پر از انرژی البته امیدوارم همیشه همینطور باشی ولی کمی هم به حرفها و نصایح اینجانب گوش بدی . روز جمعه نامزدی پسر دایی من بود که اونجا با من نیومدی و با بابایی رفتی قسمت مردونه چون مرد شدی دیگه مامانی . روز یکشبه هم با تاخیر یک هفته ای برای ما مراسم روز زن برگذار کردند و بردنمون برج میلاد البته من شما رو هم با خودم بردم . صبح روز دوشنبه با همدیگه اومدیم اداره .قرار بود خاله سمیرا و خاله محبوبه هم پویان و پویا رو با خودشون بیارن و خاله مرضیه هم درنیکا خوشگله رو . اول پویا اومد کلی با هم بازی کردید بعد درنیکا و بعدش هم پویان .همه با هم ساعت 12 سوار اتوبوس شدیم و برای ناهار رس...
9 ارديبهشت 1393

روز مادر و تولد من

سلام ماه من     دیروز روز مادر بود و امروز تولدم .دیروز توی مهد برام یه قلب خوشگل درست کرده بودی و خاله فرنوش داده بود برام آوردی ولی چون نگذاشتم بمونی خونه مامان جون اینا گفتی بهت نمیدمش ولی هم بوسم کردی و هم روزمو بهم تبریک گفتی .ولی وقتی شنیدی که امروز تولدمو خوشحال نشدی و زدی زیر گریه که آخه چرا تولد شما من میخوام تولد من باشه .چند تا عکس هم توی گوشی دارم که میگذارم برات . دوستت دارم عسل مامان . واین هم عکسهایی که توی این چند روزه انداختیم: قربون اون نگاهت مادر و شبی که نمیگذاشتی ازت عکس بندازم ولی من آخرش موفق شدم توی پارک جلوی مهدتون هم نمی رفتی بازی کنی...
1 ارديبهشت 1393

آخر هفته

سلام ماه من     چهارشنبه باز هم قول گرفتی که مامان جون زود بیاد دنبالت و اونوقت رفتی مهد که مامان جون هم طبق معمول زودتر اومد دنبالت من هم اون روز تا حدودای ساعت 6 اداره بودم و با دایی محمد رضا برگشتم و اومدیم خونه مامان جون اینا حیاطشون و گلدونهاشون خیلی خوشگل شده بودن با هزار فیلم از شما و ماهان چند تا عکس انداختم روز پنج شنبه هم رفتیم خونه مامان بزرگ اینا .حنانه اینا هم اومده بودن کلی هم با پسر عموی جدیدت محمد صالح حرف زدی و نازش کردی .امروز گوش شیطون کر بدون بهونه گیری رفتی مهد خدابهمراهت عسلم . ...
23 فروردين 1393

شروع سال 1393

سلام ماه من     اول از همه عیدت مبارک گل مادر .امیدوارم سال جدید پر از موفقیت و سلامتی و کامیابی برای همه باشه و همیشه لبت به خنده شکوفا باشه گلم . حالا بریم تا مختصری از روزهایی که سپری شد رو برات بنویسم . روز پنج شنبه که شب عید بود رو شام رفتیم خونه مامان جون اینا سال تحویل رو کنار هم بودیم اونجا همگی از باباجون نقدی عیدی گرفتیم و از مامان جون کادو دست هر دوشون درد نکنه امیدوارم سایشون همیشه بالا سرمون باشه .بعد از دایی محمد رضا عیدی اولت رو که یه ماشین و 10 تومن پول بود گرفتی و عیدی بعدیت رو هم که یک جفت کفش به قول خودت دامادی رو وقتی رفتیم خونشون عید دیدنی بهت دادن دست هم زندایی هم دایی جون درد نکنه ...
16 فروردين 1393

اتفاقهای خوب

سلام عسل طلای مامان     اینروزها هم توی خونه هم توی اداره سرم خیلی شلوغه ولی خدا رو شکر به شما بد نگذشته .چهار شنبه مرخصی بودم با هم رفتیم آرایشگاه و خرید .پنج شنبه از طرف مهد جدیدتون دعوت شدیم جشن نوروز و چون بابایی سر کار بود مامان جون باهامون اومد خیلی جشن جالبی بود همه سه ساعتی که ما اونجا بودیم بچه ها برنامه اجرا میکردند شعر و رقص و نمایش و مسابقه خیلی جالب بود به ما هم خوش گذشت در آخر هم یه ماهی و یه عروسک اسب آبی هدیه گرفتی البته یه کتاب هم توی مسابقه برنده شدی .ظهر با هم اومدیم خونه دوش گرفتیم و آماده شدیم رفتیم نامزدی محسن پسر عمو محمد اونجا هم حسابی با حنانه و مطهره آتیش سوزوندید شب هم رفتیم خونه مامان بز...
26 اسفند 1392