عشق مامان و بابا احسانعشق مامان و بابا احسان، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

خاطرات احسان مامان

یه اتفاق وحشتناک

سلام ماه مظلوم من    پنج شنبه شب بود موقع خواب رفتی مسواک بزنی که لباست خیس شد بابایی بهت گفت بدو لباستو عوض کن و .... بعد از دو سه ثانیه صدای فریادت مارو به اتاقت کشوند دیدم کشو روی زمین افتاده و شما هم دستت روی گلوته و فریاد میزنی بغلت کردم اولش متوجه نشدم که چی شده ولی وقتی آوردمت توی روشنایی دیدم وااااااااااااااای مامانت بمیره از چونه تا گلوت خون مرده شده به شکل وحشتناکی و تو داد میزدی که مامان درد میکنه اونقدر با بابایی گریه کردیم و دلداریت دادیم تا کمی آروم شدی ولی مامانی خیلی زخم وحشتناکیه بمیرم برات اون شب تا صبح بارها بیدار شدیم تا ببینیم خوب نفس میکشی یا نه .خدا رو شکر تا صبح خوابیدی ولی هر چند دقیقه یکبار گریه...
17 اسفند 1392

خونه تکونی

سلام ماه من   اینروزها هم توی اداره سرم خیلی شلوغه هم توی خونه ولی خدارو شکر شما خیلی درکم میکنی و با این بهم ریختگی ها بهونه که نمیگیری تازه کمکم هم میکنی .با مهدت هم کنار اومدی و صبح ها راحت تر ازم جدا میشی .شنبه مرخصی گرفتمو و طی سه روز یعنی از پنج شنبه تا شنبه کلی کار کردم توی خونه البته پنج شنبه با مامان جون و بابا جون روز جمعه با بابایی و روز شنبه باز هم با مامان جون . امیدوارم همیشه تن هر سه تاییشون سالم و سلامت باشه .هفته پیش هم کلی برات خرید کردم که عکس بعضی هاشو که دارمو برات میگذارم . اینجا از فرصت استفاده کردی و هر چی برچسب باقی مونده بود رو چسبوندی به کمدت: اینجا داری به مامان شلیک میکنی ناقلا ...
12 اسفند 1392

مهد جدید

سلام ماه من     الان که دارم برات مینویسم بغض راه گلومو بسته حالم خیلی بده .به خاطر دوری راه و مشکلاتی که سرویسمون داشت تصمیم گرفتم مهد محل خودمون ثبت نامت کنم و دیگه با خودم نیارمت سمت اداره . دیروز رو راحت رفتی و من هم سه ساعت زودتر اومدم دنبالت اما امروز نه .توی بغلم خواب بودی که رسیدیم به مهد همینکه دیدی توی مهدی شروع کردی به گریه و بیتابی نیم ساعت کنارت نشستم و کلی با هم حرف زدیم و خندیدیم اما به محض اینکه گفتم میخوام برم دوباره شروع کردی به بهانه گیری و گریه .من هم دیدم هر چی بمونم فایده ای نداره اومدم بیرون تا یک ربع پشت در مهد موندم .هر مادری که میومد داخل مهد و برمیگشت احوالتو ازش میپرسیدم دوتا مادر آخر که...
4 اسفند 1392

پاکت شیرینی

         خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود.باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه این مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی خرید … اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه . کنار دستش .اون جایی که پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست رو ی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود… وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت....
30 بهمن 1392

رادیو و برنامه سلام کوچولو

سلام عشق چوچولوی من    دیروز به لطف زهره جون مامان محمد سپهر دوست داشتنی دعوت شدیم به رادیو برنامه سلام کوچولو .ساعت 12 اومدم مهد دنبالت و ساعت 1.30 رسیدیم جام جم .وقتی ما رفتیم خانم وکیلی مهربون تنها بود و هنوز بچه ها نیومده بودن کمی باهات خوش و بش کرد تا اینکه یه کوچولوی دیگه به نام راستین و بعدش هم محمد سپهر عزیز و زهره جون اومدن بعدش هم بچه های دیگه که پای ثابت ظبط برنامه بودن .خاله ازت پرسید چه شعر هایی بلدی و شما هم گفتی شعر زلزله و پلیس بعد ازت خواست تا شعر پلیسو بخونی بعدش هم پرسید دوست داری چیکاره بشی که طبق معمول جواب دادی پلیس بعدش هم بچه ها شعر خوندن و با هم دست زدید و هورا کشیدید و در آخر هم یه کتاب رنگ آمیزی ...
28 بهمن 1392

پسر با استعدادم

سلام ماه من     چند روزیه که علاقه خاصی به پازل یا به قول خودت فازل نشون میدی و هزار ماشالله هر پازلی رو هم که برات میگیرم سه سوته درستش میکنی خلاصه مامان کلی از داشتن این پسر با استعداد به خودش میباله خدا حفظت کنه مامانی. چند روز پیش هم تقاضای تولد کردی و من هم اجابت کردم با هم رفتیم یه کیک کوچولو خریدیم و مثلا تولد گرفتیم . در حال ناخونک زدن ...
26 بهمن 1392

تقدیر نامه

سلام ماهک من     دیروز موقع تحویلت از مهد خاله مینا (معاون مهد ) تقدیر نامه شما رو برای نوبت اول  با کارنامه بهم داد یه ذوقی کردم وصف ناشدنی .یعنی اونقدر بزرگ شدی که امتحان دادی و کارنامه گرفتی اونم با رتبه عالی .عزیزم مامان عاشقته .میبوسمت و بهت افتخار میکنم   ...
21 بهمن 1392