عشق مامان و بابا احسانعشق مامان و بابا احسان، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

خاطرات احسان مامان

عکسهای برفی

سلام عسل مامان      امروز بعد از چند روز بالاخره رفتی مهد البته با گریه و ناله .میگفتی میخوای بری خونه مامان جون اینا ولی من برات توضیح دادم که نمیشه هر روز بری خونه مامان جون .امروز اداره مون مسابقه تیر اندازی بود اونم با کلت جات خالی بود مامانی اولین تجربه تیر اندازیم بود خیلی خوب بود با اینکه تا بحال اسلحه دست نگرفته بودم نفر پنجم شدم یکی از دوستام هم همرو زد تو خال حسابی خوش گذشت .اینم عکسهای روزهای برفی هفته گذشته: بابایی گذاشتت روی یه نایلون و میکشیدت روی برفها و تو هم میخندیدی عسلم این هم چند تا منظره برفی خوشگل از جلوی خونمون ...
20 بهمن 1392

روز های برفی

سلام عشق کوچولوی من     از هفته گذشته که هوا بینهایت سرد شده و برف زیادی هم باریده سرویس لعنتی ما بازی درآورده و نمیاد به خاطر همین شمارو میگذارم خونه مامان جون اینا تو هم که قربونت برم از خداته که سرویس نیاد و بری اونجا .البته ناگفته نمونه که روز سه شنبه با بابایی با هم دیگه بردیمت دم در خونه ماماتن جون اینا که یهو از خواب پریدی و شروع کردی به گریه که مامان نرو دلم برات تنگ میشه بابایی هم که از صبحش دلش هوای مرخصی کرده بود بهت پیشنهاد داد که با هم برید خونه و تو هم قبول کردی و با هم موندید خونه . توی این چند روز هم هر وقت از من ناراحت میشی یا به خواسته هات تن در نمیدم تهدیدم میکنی که وایستا بزرگ شم شوووهرت نمیشم ! ...
19 بهمن 1392

تب لعنتی

سلام ماه تابانم     روز سه شنبه هفته گذشته توی باشگاه اداره مسابقات دو و دارت و ... برگذار میشد که من شما رو هم با خودم بردم باشگاه .اونقدر با انرژی تشویقم میکردی که مسابقه دارت نفر دوم شدم دو هم مطمئنا اول میشدم ولی یه بی دقتی کردمو و ثانیه ها از دستم رفت خلاصه روز خیلی خوبی رو با هم گذروندیم ولی از فردای اون روز شما تب کردیو تا دیشب هم حال و روزت چندان مناسب نبود شنبه که مرخصی گرفتم و موندم پیشت دیروز و امروز رو هم خونه مامان جون موندی .فدای مهربونیت ،شبها کنار تختت میخوابیدم که حواسم بهت باشه البته مینشستم کنار تختت و سرم رو  کنار سرت میگذاشتم روی بالشتت ، تا صبح هر بار که از شدت تب بیدار میشدی با اون دسته...
7 بهمن 1392

مامان زود بیا

سلام ماه من     طبق فرمایشات قبلی جناب عالی که فرموده بودید مامان زودتر بیا دنبالم دیروز حدود ساعت 1 بود که اومدم دم مهد دنبالت کلی ذوق کردیو به دوستات پز دادی که مامانم قبل از اینکه بخوابیم اومده دنبالم و با هم اومدیم اداره یکساعتی رو بازی کردی بعد با هم رفتیم شهریار اولش یه کیف برات خریدم که به قول خودت 4جیبه بعد یه سویشرت با نمک و بعذ هم یه شلوار و بعد هم دیدیم یه مغازه چرم فروشی کیف و کفشهاشو حراج کرده و من هم که میدونی وقتی کفش میبینم نمیتونم که نخرم و دوباره یه کفش دیگه خریدم و بعد سوار تاکسی شدیم و حرکت به سمت خونه به بابایی هم گفتیم سر جای همیشگی نیاد دنبالمون .ساعت حدود 5 بود که رسیدیم دم در خون...
25 دی 1392

از همه جا از همه رنگ

سلام ماه دلتنگ من چند وقتیه که اصلا حوصله نوشتن نداشتم ولی امروز میخوام بنویسم : اول اینکه دیشب با بابایی بردیمت آرایشگاه و موهای نازتو کوتاه کردیم وقتی موهاتو کوتاه میکنی من خیلی ناراحت میشم فکر میکنم که چقدر لاغر و نحیف شدی بعد وزنت میکنم میبینم نه همون 18 کیلوی سابق هستی .مثل ماه میشینی و آقای آرایشگر موهاتو کوتاه میکنه تمام مدت هم یه لبخند شیرین روی لبهاته و چشم از چشمهای من برنمیداری حیف که کیفمو گذاشتم توی ماشین و ازت توی آرایشگاه عکس ننداختم .ولی این چند تا رو توی خونه ازت انداختم: اون هم قالب منه که میگی قلبته دوم اینکه مدتیه که وقتی میخواهی بخوابی بهونه میگیری که مامان دلم برات تنگ میشه و همینطو...
23 دی 1392

آدم های خدایی

  انسانهای خدایی   آدمایی هستن که هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ می گن: خوبم.. . وقتی می بینن یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا می گرده, راهشون رو کج می کنن از یه طرف دیگه می رن که اون نپره... اگه یخ ام بزنن, دستتو ول نمی کنن بزارن تو جیبشون... آدمایی که از بغل کردن بیشتر آرامش می گیرن تا از چیز دیگه. همونایین که براتون حاضرن هر کاری بکنن ، اینا فرشته اند... همین‌ ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند ... مثل آن راننده تاکسیی که حتی اگر در ِ ماشینش را محکم ببندی، بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی.   آدم‌ هایی که توی اتوبوس، وق...
23 دی 1392