عشق مامان و بابا احسانعشق مامان و بابا احسان، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

خاطرات احسان مامان

روز اول مهر ، روز اول پیش دبستانی

سلام ماه من     امروز صبح زود بیدارت نکردم ساعت 8 حاضرت کردم با لباس فرم جدید و کیف و کفش نو  .چه حس قشنگی بود یاد روز اول مدرسه خودم افتادم . خیلی خوشحال بودی عسلم و عجله داشتی که زودتر بری سر کلاست .موفق باشی عشق مامان .امیدوارم روزی رو شاهد باشم که میری دانشگاه عسلم . ...
1 مهر 1393

آخر هفته

سلام ماه مامان روز چهارشنبه از صبح رفتیم خونه مامان جون اینا . بعد از ظهر با بابایی رفتیم  پارک و کمی خرید . بعد به سفارش جنابعالی بستنی و فالوده خوردیم و برگشتیم خونه مامانجون اینا اونجا هم کلی با ماهان بازی کردی و اونوقت ساعت 11 شب که میخواستیم برگردیم خونه بهانه میگرفتی که چرا اینقدر زود میریم . روز جمعه هم  آقاجون(بابابزرگ من) رو  بعد از 20 روز از بیمارستان مرخص کرده بودن که رفتیم خونشون و بهشون سر زدیم البته با مامان جون و باباجون و ماهان . دیشب هم با گوشی بابایی چند تایی عکس خنده دار ازت انداختم که الان برات میگذارم . اینروزها عجیب حال و هوای پیش دبستانی و مدرسه داری و هر روز میپرسی چند روز دیگه مون...
29 شهريور 1393

ولادت امام رضا

زماني كه ساعت هشت شب ميشه و تصويرحرم امام رضا همراه آهنگ "اي حرمت "ازتلويزيون پخش ميشه؛سكوت خونمونو ميگيره وما با اشك توچشامون خيره میشیم به تلويزيون ودلمون...‏!‏ یاامام رضا خودت خوب ميدوني چقدر دلامون هواتو کرده؛ماروبطلب هرچند لايق نيستيم‏!‏ هرچند تورا ضامن آهو خوانند ای ضامن صد قافله دل ادرکنی ...
16 شهريور 1393

افتادن اولین دندان شیری

سلام ماه بی دندون من    دیشب نیمه های شب بود که بیدارم کردی نمیدونم ساعت چند بود دیدم دستت روی لباته و میگی داره میوفته مامان بگیرش .برق رو که روشن کردم دیدم دندونت داره جدا میشه با یه تکون کوچولو اومد توی دستم .از خوشحالی بالا و پایین میپریدی .دوستت دارم ماه مهربونم مبارکت باشه عسلم ...
11 شهريور 1393

این روزها

سلام ماه خوشگلم     اینروزها زیاد حوصله نوشتن ندارم میگرنم سخت اذیتم میکنه . توی این چند روز باقی مونده تا مهر در تدارک لباس و وسایل برای پیش دبستانیت هستم کیفتو که خریدیم .روپوشت رو هم خیاطی که مهد معرفی کرده بود دوخت و رفتیم گرفتیم کاملا اندازه بود .دیروز هم یه لیست بلند بالا دادن تا لوازم تحریر و یک سری وسیله برات تهیه کنیم . دوتا از دندونهات هم لق شده .یکیش که فکر کنم همین امروز فردا بیافته آخه از زیرش دندون دائمی خوشگلت بیرون اومده .خودت هم خیلی خوشحالی که دندونت داره میافته و هر روز جلوی آینه کلی معاینه اش میکنی .پسرم ،ماهم دیشب که روی مبل دراز کشیده بودی مهو تماشات شده بودم و به این فکر میکردم که چه زود بزر...
5 شهريور 1393

پارک ارم و قلعه سحر آمیز

سلام ماه من روز یکشنبه با خاله فاطی رفتیم یه مغازه عطر فروشی تا خاله یه عطر یا ادکلن بخره .اونجا اونقدر ادکلن های مختلفو تست کردیم تا دوتاشونو خریدیم .نزدیکهای ظهر هم بود که با رئیسم دعوام شد و حسابی بهم ریختم .بعد از بود که مامان جون زنگ زد و گفت بیاین بریم پارک ارم گفتم بهش خبر میدم همون موقع بود که احساس کردم سردرد لعنتیم داره شروع میشه .بعد زنگ زدم به مامان و گفتم نه نمیاییم سرم خیلی درد میکنه ولی مامان جون اصرار کرد و گفت بیا بریم حتما بهتر میشی من هم قبول کردم .بعد از ظهر مامان جون و باباجون و ماهان اومدن دنبالمون و رفتیم پارک .تا ساعت 11 شب بازی کردی ولی باز هم موقع برگشتن گریه میکردی که زوده نریم ولی واقعا دیگه دیر شده ...
21 مرداد 1393