خاطرات این دو سه روز (نامزدی دایی و طیبه جون)
سلام مهربون مامان روز چهارشنبه بابایی اومد خونه مامان جون اینا دنبالمون بعد با هم رفتیم خرید اول یه کفش برای من و بعد دنبال لباس برای شما فروشگاه دوست داشتنی شما فروشگاه حامی . بعد از کلی گشتن من چندتا لباس خوشگل برات پیدا کردم و گفتم مامانی بیا ببینم اندازتون میشه یا نه که دیدم یه لباس رو خودت از روی رگال برداشتی و میگی من اینو میخوام یه بلوز و شلوارک که روش عکس یک فیل بود زیاد به درد اون مراسم نمیخورد ولی خوب چون شازده پسر خودت انتخاب کرده بودی برات خریدیمش بعد رفتیم بالای همون فروشگاه تا شام بخوریم فضای خیلی خوشگلی داشت حیف که دوربین نبرده بودم شما هم که ترتیب گوشیمونو دادی با اون هم نمیتونم عکس بندا...
نویسنده :
مامان احسان
15:44







