عشق مامان و بابا احسانعشق مامان و بابا احسان، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

خاطرات احسان مامان

احسان و تعطیلی بابایی

سلام نفسم امیدم عشقم              امروز بدون شما اومدم اداره آخه اداره بابایی به خاطر اجلاس سران تعطیله و مونده خونه شما هم موندی پیشش .صبح که بابایی منو از خواب بیدار کرد روی شکمم خوابیده بودی دلم نمیومد بلندت کنم ولی مجبور بودم و آهسته گذاشتمت روی تخت بوسیدمت و از اتاق اومدم بیرون دلم پیشت مونده بود تا اینکه حدودای نیم ساعت پیش بیدار شدی و بابایی شماره من رو برات گرفت و باهام صحبت کردی الهی قربونت برم با اینکه قند توی دلت آب میشد که با بابایی موندی خونه ولی بازم میگفتی چرا منو گذاشتی پیش بابایی خودت رفتی اداره ؟ فدای اون شیرین زبونیهات مامانی که روزی دهها مرتبه بهم ...
8 شهريور 1391

بعد از دو روز تعطیلی

سلام نفس مادر        امروز صبح خیلی سخت ازم جدا شدی وقتی هم اومدم دنبالت خاله مینا گفت امروز خیلی ناآروم بودی و همش بیتابی میکردی بمیرم برات مادر دلم آتیش میگیره ولی چه کنم که چاره ای نیست و میدونم که برات لازم بود .فقط دلم میخواد هزاران بار بگم که دوستت دارم و لحظه لحظه های فکرم رو پر کردی .الان هم توی بغلم توی اداره لالایی کردی پسرم از اینکه توی آغوشم هستی و با گرمای وجودت حالم رو هر لحظه بهتر و بهتر میکنی از خداوند بخشنده کمال سپاس رودارم شکرت خدایا شکرت. ...
4 شهريور 1391

1/6/91

سلام عزیزکم پسر نازم امروز که بردمت مهد خواب بودی خاله مینا دم در میخواست شمارو از بغل من بگیره قبول نکردم چون میترسیدم از خواب ناز بیدار شی خودم اومدم داخل و خوابوندمت سر جات همین که گذاشتمت زمین گفتی مامان نری ها پیشم بمون گفتم باشه گلم شما بخواب و تو خوابیدیو من به قولم عمل نکردمو اومدم بیرون ببخش منو پسرم ببخش ...
1 شهريور 1391

پنجمین روز مهد

سلام خوشگل مامان      امروز صبح که سوار ماشین آقای عابد ( یکی از همکارهای مامانی که نقش سرویس اداره رو هم دارن )شدیم یه آهنگ شاد گذاشته بودن کلی کیف کردیو و شروع کردی به نانای کردن     الهی قربونت بشم که چه راحت شاد میشی و از ته دل میخندی پسرم . بعدش هم موزی که بابایی توی   ک یفت گذاشته بود رو نوش جان کردی آخه از روزی که رفتی مهد از صبح تا بعد از ظهر که من میام دنبالت لب به هیچی نمیزنی و به مربی هاتون میگی باید مامانم بهم بده .الهی فدات شم که دستشویی هم نمیری و بهشون گفتی فقط مامان و بابام و مامان جونم میتونن منو ببینن عیبه نمیشه که شما منو ببرید دستشویی . امرو...
25 مرداد 1391

چهارمین روز مهد

سلام آقا    امروز صبح مثل یک مرد رفتی مهد اولش پرسیدی مامانی شما هم میایین داخل گفتم نه مامان جان بیرون منتظرت میمونم بعد دیدم با کمال میل زنگ مهد رو زدی و بعد از باز شدن در کیفت رو دادی به خاله مینا و رفتی داخل ممنون پسرم که اینقدر زود با محیط جدیدت اخت شدی خوش بگذره مامانی .امروز من هم راحت تر ازتون جدا شدم دیگه گریه هم نکردم آخه دیشب هم که از مهدتون تعریف میکردی خیلی راضی و خوشحال بودی . امیدوارم همیشه شاد باشی گل مامان ...
24 مرداد 1391

روز سوم مهد

سلام عسلی مامان      امروز صبح به نسبت دو روز گذشته راحت تر ازمن جدا شدی و رفتی توی کلاستون شروع کردی با آوین جون خمیر بازی کردن خوش بگذره پسرم ...
23 مرداد 1391

مهد

    سلام آقا گوچولوی مامان    دیروز و امروز رفتی مهد پسرم ولی چه مهد رفتنی از اول که میری تا بیایی بیرون داری اشک میریزی قربون اون مرواریدات مامانی جیگرم کباب میشه وقتی میگذارمت و میام اداره ولی مامانی دیگه لازم بود که بری مهد .دیروز بعد از مهد آوردمت پیش خودم امروز هم میارمت قول میدم شما این دو سه ساعت رو صبور باش زودی میام دنبالت الان هم خودم گریه ام گرفته نمیدونم ساکت شدی یا نه الان زنگ میزنم از خانوم مربی تون سوال میکنم دوستت دارم عسلم . زنگ زدم به خاله مینا گفت که آروم شدی و نشستی پیش بچه ها خدا رو شکر  آنچه هستی هدیه خدا به توست     و آنچه می شوی   ...
22 مرداد 1391

احوالات این چند روز

سلام پسر نازم     پنج شنبه به لطف خدا خیلی روبراه شدی دیگه نه از تبت خبری بود و نه از آبریزش بینی خدارو شکر عسلم امیدوارم همیشه سالم باشی .بعد از ظهر رفتیم خونه عمو محمد اینا افطاری دعوت داشتیم خیلی زحمت کشیده بودن به شما هم کلی خوش گذشت .کنار خونه عمو اینا یه پارک محله بود که با بابایی رفتید و بازی کردید .جمعه هم صبح تا ساعت 11 خوابیدیم خیلی خوب بود بعد از ظهرش هم با همدیگه رفتیم خونه دایی حسین ( دایی مامانی ) شام اونجا دعوت داشتیم.به خاطر اینکه مریم دختر دایی مامان این هفته با نامزدش از ایران میرن به امریکا تا توی دانشگاه ماساچوست هم درس بخونه هم تدریس کنه آخه مریم دانشجوی دکتری شیمیه .مامانی خیلی دلم گرفت...
14 مرداد 1391