عشق مامان و بابا احسانعشق مامان و بابا احسان، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

خاطرات احسان مامان

بیحالی

سلام نفس مامان          دیروز که اومدم دنبالت مامان جون گفت از صبح بیحال بودی و کمی هم آبریزش بینی داشتی .با هم برگشتیم خونه در طول مسیر هم ساکت بودی برخلاف هر روز که وقتی از کنار پارک رد میشدیم اصرار میکردی که مامان نگه داربریم پارک .الهی فدات بشم مامانی .بعد که رسیدیم خونه با هم رفتیم یه دوش آب گرم گرفتیم وآماده شدیم تا بریم خونه عمه آذر .شما دراز کشیدی روی کاناپه تا من و بابایی هم آماده شیم که دیدم خوابت برده نیم ساعتی رو صبر کردیم تا بیدار بشی دیدم نه بیدار نمیشی بغلت کردم و رفتیم خونه عمه آذر .اولش ساکت بودی ولی بعد از افطار با حنانه و مطهره کلی آتیش سوزوندید .امروز صبح هم  ک...
11 مرداد 1391

ماجراهای نرفتن به مهد

سلام عسل طلا      یه مدتی بود که تصمیم گرفته بودم که به صورت نیمه وقت بفرستمتون مهد که هم یک مقدار توی جمع همسن و سالات باشی هم چیزهای جدید یاد بگیری ولی مامانی باز هم سر ناسازگاری گذاشتی . ٥ شنبه صبح بردمت مهد اولش خوب بودی چون کنارم بودی ولی بعد که خانوم مربی اومد تا ببرتت توی کلاستون شروع کردی به داد و بیداد و گریه خلاصه من هم مجبور شدم باهات بیام توی کلاس وای که چقدر بچه ناناز اونجا بود البته بگم ها هیچ کدوم به عسلی شما نبودن . همچنان که توی بغلم نشسته بودی گریه میکردی که بریم خونمون .دیگه اونقدر گریه و بی تابی کردی که با هم برگشتیم خونه امروز هم که هر کاری کردم قبول نکردی که بری مهد و بردمت خونه مامان جون این...
8 مرداد 1391

5 مرداد تولد بابایی

سلام خوشگل مامان        چهارشنبه بعد ازظهر که اومدم دنبالت با هم  رفتیم خرید آخه شب تولد بابایی بود با هم کیک و بادکنک و وسایل تزیین برای تولد خریدیم و اومدیم خونه در حال تزیین خونه بودیم که بابایی سر رسید و گفت امروز تولدم نیست که فرداست ما هم گفتیم میدونیم ولی چون فردا خونه عمو محمد اینا دعوت داریم امشبو میبخواهیم جشن بگیریم شما هم که به محض ورود بابایی شعر تولدت مبارک گل پونه رو براش خوندی و بابایی کلی لذت برد .بعد از شام هم یه تولد سه نفره برای بابایی گرفتیم البته شما میگفتی تولد دوتایی مونه .با هم دیگه هم شمع های کیک بابایی رو فوت کردید .بابایی مهربون امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشی و ...
5 مرداد 1391

ماه رمضان

سلام پسر مودب مامان          دیروز روز اول ماه رمضان بود با اینکه فکر میکردیم روزه داری توی این فصل سال خیلی سخت باشه ولی هم من هم بابایی با کمک خدا راحت روزه گرفتیم انشالله تا آخر ماه هم همینطور باشیم .دیشب قبل از افطار من و بابایی داشتیم سفره افطار رو آماده میکردیم که شما هم به جمع دو نفره ما پیوستی شروع به کمک کردن کردی پشت سر هم  ،هم میگفتی مامان اینو بخور مامان اونو بخور منم برات توضیح میدادم که من روزه ام تو هم در جواب میگفتی خوب منم روزه ام   ولی همچنان خرما و گردو میل میکردی .مامانی الهی فدات بشم اگه بدونی چقدر منو بابایی لذت بردیم که کنار شما فرشته مهربون روزه مون رو ...
1 مرداد 1391

زانو درد مامانی

سلام مهربون عزیزتر از جونم       از دیروز صبح که از خواب بلند شدم  زانو درد امانم رو بریده نمیدونم چرا و چی شده فقط تا همین الانم  دارم تحملش میکنم و از اونجایی که از دکتر رفتن هم بیزارم  موندیم ببینیم درد کی ما رو رها میکنه .دیشب همش ناراحت بودم و تو هم پیله کرده بودی که روی زانوهام بشینی چند دقیقه ای تحمل کردم ولی بعد صدام در اومد و سرت داد کشیدم الهی بمیرم برات اومدی بغلم کردیو زانوهامو بوس کردی و با یک لبخند شیرینی گفتی مامان بوسش کردم خوب شد حالا بشینم .تا صبح هم هر بار که از زور درد بیدار میشدم با من بیدار میشدی و احوالم رو میپرسیدی .الهی فدای دلت بشم  که اینقدر رئوفه بابایی باید یه ...
28 تير 1391

مهر و محبت احسانی

سلام عزیز مهربونم        دیروزم مامان جون گفت که امروز خیلی آقا بوده و کمتر دستشو توی دهنش کرده منو بابایی هم بهت قول دادیم که ببریمت بیرون تا حسابی بازی کنی آخه دو روزی بود که توی تحریم بودی .باهم رفتیم توی محوطه و تا ساعت 9 شب حسابی بازی کردیمو و گشت زدیم بعد از شام هم همش توی بغلم بودیو  و ناز و نوازشم میکردی ساعت حدودای 11 بود که رفتیم توی رختخواب .از اون روزی که اومدیم توی این خونه منو بابایی میاییم توی اتاق شما پایین تختت میخوابیم تا مثلا عادت کنی توی اتاق خودت بخوابی و نیایی توی اتاق ما ولی فکر کنم حالا ما بد عادت شدیم و دیگه سخته برامون که از اتاقت بریم .وقتی دراز کشیدم دیدم صدام کردی که ما...
27 تير 1391

ناخن

سلام پسر قشنگم       چند روز پیش توی وبلاگ یکی از دوستان (علی خوشتیپ) میخوندم که مامانی علی خوشحال بود از اینکه علی آقا دیگه ناخن هاش رو نمیجوه  و به این فکر میکردم که چقدر بده که بچه آدم این کارو بکنه و آدمو حرص بده  بعدش رفتم خونه و دیدم که همش دستت رو میبری توی دهانت وناخن هاتو میجوی و هر چی منو  بابایی میگیم نکن میگی دوست دارم  هرچی برات دلیل و منطق میاریم که اگر دستتو بکنی توی دهنت میکروب میره توی دلت ، دلت درد میگیره بازم میگی دوست دارم و این دوست دارمتو هم چنان غلیظ میگی که کفر منو باباییو در میاری خلاصه نمیدونم باهات چطوری رفتار کنم و خیلی ناراحتم . ...
26 تير 1391

شعر

این روزها این شعر ها رو میخونی شیرینم تولدت مبارک گل پونه       گل عزیز من یکی یک دونه همه ترانه هام پیشکش چشمات        دلم میخواد فقط از تو بخونههههههه ماه سپید و زیبا تو آسمون نشسته      کنار اون یک عالم ستاره حلقه بسته مثل یک انگشتره نگین داره هزارتا        شب که میشه دوباره میشینه پیش ابرهاااااااااااااا مادر من مادر من تو یاری و یاور من        مادر چه مهربونه دردمنو  میدونه  زخم منو میبنده  بی ...
20 تير 1391

سحرخیز

سلام سحر خیز مامان        امروز صبح ساعت 5 از خواب بیدار شدی و گفتی مانی آب میخوام یه کم آب ریختم توی لیوان و دادم دستت دوباره گفتی آب میخوام بازم  ریختم دادم بهتون بعد گفتی حالا بریم دستشویی .بعد از دستشویی هم گفتی مانی صبح شده برام کارتون آقای دماغ دراز رو بگذار .الان نزدیک 2 هفته هست که گیر دادی به یه کارتون و از وقتی که میایی خونه تا ساعت 12 شب ده ها بار نگاهش میکنی ، کلا برنامه های تلویزیون تعطیل .خلاصه من که داشتم از خواب میمردم هر چی التماست میکردم که آخه بچه هنوز صبح نشده زیر بار نمیرفتی .خودم رفتم توی رختخواب و دراز کشیدم اومدی کنارم و شروع کردی به ناز کردنم و بعدش هم به قول خ...
19 تير 1391