عشق مامان و بابا احسانعشق مامان و بابا احسان، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

خاطرات احسان مامان

لباس فرم جدید

سلام ماه من      دیروز لباس فرم جدیدتون رو تحویل گرفتم .مادر های دوستهات از رنگش و طرحش راضی نبودن ولی عزیزم به تو همه رنگ میاد مثل فرشته ها شدی وقتی لباستو پوشیدی .یه روبان هم چند روزی هست که بستن به دست راستتون تا دست راست و چپ رو بشناسید اونها نمیدونستن که شما خیلی وقته که چپ و راست رو تشخیص میدی ولی هر کاری میکنم اون روبان رو بازش کنم اجازه نمیدی .عاشقتم عسلکم .این دوسه تا عکس که با ژستهایی که خودت میگرفتی ازت انداختم .دوستت دارم مامانی . این هم عکس پارسال .ماه من یکسال بزرگتر و مرد تر شدی ...
26 شهريور 1392

بوستان مادران

سلام ماه من    چند روزی هست که مامان جون و دوستاش با هم میرن بوستان مادران چند بار هم به من گفتن بیا که نشد برم دیروز ظهر هر کاری میکردم بخوابی نمیخوابیدی بعد بهت گفتم اگر زود بخوابی بیدار که شدی میبرمت پارک که دیدم صدای خروپفت دراومد بعد که بیدار شدی با هم راه افتادیم و رفتیم .جای خیلی خوشگلی بود مهمتر از اون اینکه جای پارک خوبی هم داشت .وقتی رسیدیم شما کلی ذوق کردی آخه وسایل بازی برای بچه ها هم بود تازه شطرنج و فوتبال دستی هم که شما عاشق هر دوشونی بود فقط حیف اجازه نمیدادن دوچرخه بچه ها رو ببریم داخل .چند دقیقه ای بود که داشتیم بازی میکردیم که دیدیم مامان جون داره توی پیست دوچرخه سواری میکنه با دیدن مامان جون که دیگه از خ...
12 شهريور 1392

بلال

سلام شیکموی مامان    چند روزی بود که دلت بلال میخواست ولی جایی نمیدیدم که برات بگیرم .دیروز عصر وقتی بابایی اومد دنبالمون با هم رفتیم خرید من رفتم مغازه میوه فروشی و خریدمو کرده بودم که دیدم بلال هم داره از توی جعبه بلالهاش دو تا بلال سالم پیدا کردمو و خریدم یکیشون بزرگ بودو یکی دیگه کوچولو .شما هم وقتی دیدی کلی ذوق کردی و بیصبرانه منتظر بودی که برسیم خونه و برات کبابشون کنمو و نوش جان کنی .ولی از اونجایی که میدونستم از هولت تند تند نجویده نجویده میخوری و بعدش هم رودل میکنی گفتم مامانی بلال کوچیکه مال شما بزرگه هم نصفش مال من نصفش هم بابایی که دیدم سریع جواب دادی نه مامانی بزرگه مال من کوچیکه هم مال بابایی .گفتم پس من چ...
10 شهريور 1392

تب و باز هم مرخصی

سلام ماه من    پریروز وقتی با هم میرفتیم خونه بابایی برات زغال اخته خرید و پفیلا و کمپوت گیلاس و پاستیل بعدش هم چون چند روزی بود که تک تک سرفه میکردی بردمت دکتر و آقای دکتر گفت که گلوت کمی ملتهب شده و برات دارو نوشت با هم داروها رو گرفتیمو و رفتیم خونه شما هم طبق معمول هر چی منو بابایی گفتیم همه چیزهایی که خریدی رو با هم نخور گوش نکردی و همشو با هم نوش جان کردی .نیمه های شب حدود ساعت 3.30 بود که با صدای گریه ات از خواب پریدم دلت به شدت درد میکرد و تب داشتی بهت استامینوفن دادم و تا ساعت 6 با هم بازی کردیم تا تبت افتاد و خوابت برد دلم نیومد بیدارت کنمو و خودم هم خوابیدم کنارت ولی صبح که از خواب بیدار شدی حسابی سرفه میکر...
5 شهريور 1392

لباس خواب

سلام شیرینم      دیشب موقع خواب وقتی برقها رو خاموش کردم که بخوابیم گفتی مامان من که هم مسواکمو زدم ،دستشویی هم رفتم ( پسرم دیگه کاملا مستقل شده خودش  دستشویی میره ، خودشو میشوره و لباسش رو هم درنمیاره ) حالا لباس خواب میخوام یه کم نگاهت کردم و گفتم چه لباس خوابی ؟ جواب دادی: یه لباس خواب آبی مثل بکتاپوس .اولش هنگ کردم ولی خیلی زود متوجه منظورت شدم .منظورت اختاپوس توی کارتون باب اسفنجی بود . بعدش هم گفتی آخه اختاپوس هر وقت میخواد بخوابه لباس خواب آبی میپوسه .الهی مامان فدات شم آخه اختاپوس هم شد الگو که هر کاری میکنه شما هم تکرارش میکنی البته اینا همه به خاطر علاقه زیاد به این کارتونه و من هم قول...
29 مرداد 1392

جیگر طلای مامان خانوم شده

سلام نفسم    دیشب از حمام که دراومدی نگذاشتی با سشوار موهاتو خشک کنمو گفتی مامان حوله سرم کن من هم حوله سرت کردم و نتیجه اش این شد : وبعد هم که موهاتو خشک کردم نمیگذاشتی بعد از این همه مدت دو تا عکس درست و حسابی ازت بندازم و باز هم این شد : فدای اون چشمات مادر ...
28 مرداد 1392

تولد و گردش

سلام نازدونه یکی یکدونه گل تو خونه        عزیزم جونم برات بگه که روز پنج شنبه صبح با همدیگه رفتیم خرید و به انتخاب شما یک هدیه خوشگل برای تولد طیبه جون خریدیم .یک چراغ خواب خوشگل چوبی شکل زرافه که شکمش از نارگیل درست شده بود و خیلی ناز بود . شب هم با همدیگه رفتیم خونه عروس و داماد جدید(دایی محمد رضا و طیبه جون ) به صرف شام .عروس خانوم کلی زحمت کشیده بود و غذاهای خوشمزه و سالادهاو ژله های رنگارنگ خیلی خوشمزه ای هم آماده کرده بود .بعد از شام هم مراسم تولد داشتیمو و کلی بهمون خوش گذشت البته اولش شما کمی بد اخلاقی کردی ولی کمی که گذشت بهتر شدی مامان جون و باباجون اینا هم امروز از مشهد برگشتن و برات یک بلوز خوش...
26 مرداد 1392

تعطیلات

سلام ماه من      عزیزم ببخش که اینروزها سرم خیلی شلوغه و نمیتونم هر روز برات بنویسم مامانی . روز پنج شنبه با همدیگه از خواب بیدار شدیم و بعد از صبحانه دادن به شما با هم رفتیم شهریار به قصد خرید مانتو.تا ظهر کلی با هم گشتیم و من برای شما کلی خرید کردم و دریغ از پیدا کردن یه مانتو برای خودم . خلاصه ظهر بود که با هم برگشتیم خونه .روز جمعه که عید هم بود قرار بود صبحش بریم خونه مامان بزرگ اینا و شب هم شام بریم خونه دایی حسین اینا و با علیرضا  و هدی خداحافظی کنیم ( باز هم مهاجرت به آمریکا).مامان بزرگ اینا که خونه نبودن و نشد که بریم خونشون ولی بعد از ظهر با هم رفتیم خونه دایی حسین اینا خیلی شب دلگیری...
21 مرداد 1392