عشق مامان و بابا احسانعشق مامان و بابا احسان، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

خاطرات احسان مامان

بیخوابی و بهونه گیری

سلام ماه من     روز جمعه از بابایی قول گرفتی که شنبه بعد از ظهر موقع برگشتن به خونه بری و ماشین 6 در یا لیموزین بخری بابایی بنده خدا هم گفت چشم .وقتی رسیدیم به بابایی با هم رفتیم اسباب بازی فروشی مورد نظر و رفتیم داخل مغازه اول لیموزین مورد نظر رو گرفتیو و بعد چشمت افتاد به مک کوئین و گفتی اینو نمیخوام اونو میخوام بعد بابایی حساب کرد که بیاییم بیرون که گفتی نه بابایی اون یکیو میخوام دوباره عوضش کردیمو و اومدیم بیرون دیدم هنوز جلوی ویترین ایستادی یهو داد زدی واااااااااای اون لامبورگینی آبیه رو نکاه کنید گفتم خوب دیدیم بریم گفتی نه آخه من اینو نمیخوام اونو میخوام دوباره برگشتیم داخل مغازه و یه مبلغ دیگه دادیمو و او...
15 دی 1392

سال نو میلادی

سلام ماه من امیدوارم بابانوئل به جای کادوی زیبا تقدیر زیبا برای تو هدیه بیاره تقدیر خوب رو نمیتونی الان حس کنی اما در آینده میفهمی بهترین آرزو رو برات داشتم امروز صبح  از خونه که راه افتادیم خبری از برف نبود نزدیکیهای اداره از خواب بیدار شدم دیدم اوه چه برفی خودم که حسابی ذوق زده شده بودم تو رو هم بیدار کردم از روی پاهام پریدی پایین و با ذوق گفتی مامان بریم برف بازی گفتم نمیشه مامان سرما میخوری و تو هم که مامان الهی فدات شه طبق معمول قبول کردی وقتی رسیدیم دم مهد از روی برفها بردمت کلی ذوق کردیو و خندیدی و بعد هم رفتی خوش بگذره ماه من ...
11 دی 1392

ماسک

سلام ماه من    اون روزیکه بابایی رفته بود یزد بهش گفتی که برات ماسک لاکپشت های نینجا یا شرک یا بت من یا.... بگیره به قول خودت هر کدوم که بود که بابایی بنده خدا هم که نتونسته بود برات بگیره و قول داد شنبه که داریم از سر کار برمیگردیم بریم و بخریم که رفتیو این ماسکی که الان عکسشو میگذارم رو انتخاب کردی بعدشم یک سری از ماشینهاتو چیدی بالای تختتو و گفتی میخوام وقتی میخوابم کنارم باشن بعد یه چند تا دیگه برچسب به در کمدت اضافه کردیو کلی هم با هم تصادف بازی کردیم بعد دومینو بازی کردیمو و بعد از دوهفته من رفتم اتاق خودمون و تو توی اتاق خودت خوابیدی تا صبح سه بار بیدار شدمو و اومدم پتوت رو درست کردم و رفتم خوابیدم همش فکر میکردم ک...
8 دی 1392

دلتنگی

سلام ماه من      پنج شنبه بعد از ظهر رفتیم خونه مامان بزرگ اینا .بابایی گفت که مادر مدیر عاملشون فوت کرده و میخوان با همکاراش برن یزد فکرشو بکن یزد ... هر چی اصرار کردم که نره گوش نداد ساعت 9 بود که با هم برگشتیم خونه هر چی اصرار کرد که برم خونه مامانم اینا قبول نکردم و مارو گذاشت خونه و رفت اون شب خیلی دلشوره داشتم حالم خیلی بد بود اولین باری بود که بابایی بدون ما جایی میرفت .تا ساعت 1 بیدار بودیمو بارها بهش زنگ زدیم و بعد خوابیدیم که ساعت 2 بود که با صدای فریاد تو از خواب پریدم .بازهم کابوسهای شبانه .داد میزدی و گریه میکردی هر چی ازت سوال میکردم که چی شده فقط داد میزدی .از اون موقعی که آبله مرغون گرفتی چند ب...
7 دی 1392

شب یلدا و ...

سلام ماه من     اینروزها مریضی تو دل و دماغی برام نگذاشته از این طرف هم کارهای اداره که واقعا طاقت فرسا شده .خواستم اول بگم که مامانو ببخش که دیر به دیر برات مینوسه و بعد کمی از این چند روز بگم .دوشنبه بعد از ظهر بود که برمت حمام و متوجه شدم که چند تا دونه کوچولو روی شکمت هست همون موقع به بابایی گفتم فکر کنم جیگر طلا آبله مرغون گرفته ولی بابایی باور نکرد و گفت نه بابا این که آبله مرغون نیست .خلاصه اون شب رو تا صبح تب داشتیو من بالا سرت بیدار بودم و صبح هم نرفتم اداره و زنگ زدم به همکارم که اطلاع بدم که نمیامو بعد ببرمت دکتر که اون بنده خدا بهم گفت پسر خاله سمیرا (همکار بنده ) آقا پویان هم چند روزیه که آبله مرغون گرفته خ...
1 دی 1392

شیرین من

سلام ماه خال خالیه من   الان داشتم برات مسواک میزدم که یکدفعه مسواک خورد به لثه هات که یهو صدات دراومد و گفتی ای مامان بد! وقتی بزرگ شدم شوهرت نمیشم!  ومن بابایی این شکلی شدیم ازخنده ...
27 آذر 1392

خدا

سلام ماه من   این شعر رو از قیصر امین پور برات میگذارم بخون و لذت ببر خودم خیلی دوسش دارم: شعر قیصر امین پور در مورد خدا   پیش از اینها فکر می‌کردم خدا خانه ای دارد کنار ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس خشتی از طلا پایه های برجش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور ماه برق کوچکی از تاج او هر ستاره، پولکی از تاج او اطلس پیراهن او، آسمان نقش روی دامن او، کهکشان رعد وبرق شب، طنین خنده اش سیل و طوفان، نعره توفنده اش دکمه ی پیراهن او، آفتاب برق تیغ خنجر او ماهتاب هیچ کس از جای او آگاه نیست هیچ کس را در حضورش راه نیست پیش ا...
19 آذر 1392

این چند روز

سلام ماه من    پنج شنبه و جمعه رو که خونه بودیمو برف تماشا میکردیمو از در خانه بودن و کنار یکدیگر بودن لذت میبردیم که اینگونه شد: روز پنج شنبه آش پختم و ظهر نوش جان نمودیم از آش مقداری باقی موند که جمعه شما میل کردیو وااااااااااااااااااااای شب که شد حال و احوالت خراب شد تا صبح بیرون روی شدید داشتی به طوری که تا ساعت 4 صبح من پلک روی هم نگذاشتم .ساعت 4 با هم خوابیدیمو و ساعت 6 بیدار شدیم ولی دیگه نبردمت مهد و با هم اومدیم اداره ولی خدا رو شکر خوب شدی و دیگه بیرون روی نداشتی دیروز هم رفتی مهد و خدارو شکر خوبی .دیشب بعد از حمام چند تا عکس ازت انداختم چندان جالب نشد آخه با گوشی انداختم و شما هم یکجا بند نمیشدی ولی برای خالی نبو...
18 آذر 1392

نذری

سلام ماه من چند روزیه که سرفه میکنی و تب و آبریزش بینی و خلاصه حال و احوال خوبی نداری .دیروز و امروز هم رفتی پیش مامان جون موندیو و مهد نیاوردمت تا کمی استراحت کنی .جمعه هم مثل پارسال شله زرد پختمو و با هم بردیم و پخش کردیم شما هم توی تزیین روی شله زردها حسابی کمکم کردی .مامانی امیدوارم همیشه تنت سالم و لبهات به خنده شکوفا باشه دوستت دارم عشق مامان . ...
13 آذر 1392