عشق مامان و بابا احسانعشق مامان و بابا احسان، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

خاطرات احسان مامان

چند روز خوش

سلام ماه شیطونک من چند وقتیه که حسابی آتیش پاره شدی و پر از انرژی البته امیدوارم همیشه همینطور باشی ولی کمی هم به حرفها و نصایح اینجانب گوش بدی . روز جمعه نامزدی پسر دایی من بود که اونجا با من نیومدی و با بابایی رفتی قسمت مردونه چون مرد شدی دیگه مامانی . روز یکشبه هم با تاخیر یک هفته ای برای ما مراسم روز زن برگذار کردند و بردنمون برج میلاد البته من شما رو هم با خودم بردم . صبح روز دوشنبه با همدیگه اومدیم اداره .قرار بود خاله سمیرا و خاله محبوبه هم پویان و پویا رو با خودشون بیارن و خاله مرضیه هم درنیکا خوشگله رو . اول پویا اومد کلی با هم بازی کردید بعد درنیکا و بعدش هم پویان .همه با هم ساعت 12 سوار اتوبوس شدیم و برای ناهار رس...
9 ارديبهشت 1393

روز مادر و تولد من

سلام ماه من     دیروز روز مادر بود و امروز تولدم .دیروز توی مهد برام یه قلب خوشگل درست کرده بودی و خاله فرنوش داده بود برام آوردی ولی چون نگذاشتم بمونی خونه مامان جون اینا گفتی بهت نمیدمش ولی هم بوسم کردی و هم روزمو بهم تبریک گفتی .ولی وقتی شنیدی که امروز تولدمو خوشحال نشدی و زدی زیر گریه که آخه چرا تولد شما من میخوام تولد من باشه .چند تا عکس هم توی گوشی دارم که میگذارم برات . دوستت دارم عسل مامان . واین هم عکسهایی که توی این چند روزه انداختیم: قربون اون نگاهت مادر و شبی که نمیگذاشتی ازت عکس بندازم ولی من آخرش موفق شدم توی پارک جلوی مهدتون هم نمی رفتی بازی کنی...
1 ارديبهشت 1393

آخر هفته

سلام ماه من     چهارشنبه باز هم قول گرفتی که مامان جون زود بیاد دنبالت و اونوقت رفتی مهد که مامان جون هم طبق معمول زودتر اومد دنبالت من هم اون روز تا حدودای ساعت 6 اداره بودم و با دایی محمد رضا برگشتم و اومدیم خونه مامان جون اینا حیاطشون و گلدونهاشون خیلی خوشگل شده بودن با هزار فیلم از شما و ماهان چند تا عکس انداختم روز پنج شنبه هم رفتیم خونه مامان بزرگ اینا .حنانه اینا هم اومده بودن کلی هم با پسر عموی جدیدت محمد صالح حرف زدی و نازش کردی .امروز گوش شیطون کر بدون بهونه گیری رفتی مهد خدابهمراهت عسلم . ...
23 فروردين 1393

شروع سال 1393

سلام ماه من     اول از همه عیدت مبارک گل مادر .امیدوارم سال جدید پر از موفقیت و سلامتی و کامیابی برای همه باشه و همیشه لبت به خنده شکوفا باشه گلم . حالا بریم تا مختصری از روزهایی که سپری شد رو برات بنویسم . روز پنج شنبه که شب عید بود رو شام رفتیم خونه مامان جون اینا سال تحویل رو کنار هم بودیم اونجا همگی از باباجون نقدی عیدی گرفتیم و از مامان جون کادو دست هر دوشون درد نکنه امیدوارم سایشون همیشه بالا سرمون باشه .بعد از دایی محمد رضا عیدی اولت رو که یه ماشین و 10 تومن پول بود گرفتی و عیدی بعدیت رو هم که یک جفت کفش به قول خودت دامادی رو وقتی رفتیم خونشون عید دیدنی بهت دادن دست هم زندایی هم دایی جون درد نکنه ...
16 فروردين 1393

اتفاقهای خوب

سلام عسل طلای مامان     اینروزها هم توی خونه هم توی اداره سرم خیلی شلوغه ولی خدا رو شکر به شما بد نگذشته .چهار شنبه مرخصی بودم با هم رفتیم آرایشگاه و خرید .پنج شنبه از طرف مهد جدیدتون دعوت شدیم جشن نوروز و چون بابایی سر کار بود مامان جون باهامون اومد خیلی جشن جالبی بود همه سه ساعتی که ما اونجا بودیم بچه ها برنامه اجرا میکردند شعر و رقص و نمایش و مسابقه خیلی جالب بود به ما هم خوش گذشت در آخر هم یه ماهی و یه عروسک اسب آبی هدیه گرفتی البته یه کتاب هم توی مسابقه برنده شدی .ظهر با هم اومدیم خونه دوش گرفتیم و آماده شدیم رفتیم نامزدی محسن پسر عمو محمد اونجا هم حسابی با حنانه و مطهره آتیش سوزوندید شب هم رفتیم خونه مامان بز...
26 اسفند 1392

یه اتفاق وحشتناک

سلام ماه مظلوم من    پنج شنبه شب بود موقع خواب رفتی مسواک بزنی که لباست خیس شد بابایی بهت گفت بدو لباستو عوض کن و .... بعد از دو سه ثانیه صدای فریادت مارو به اتاقت کشوند دیدم کشو روی زمین افتاده و شما هم دستت روی گلوته و فریاد میزنی بغلت کردم اولش متوجه نشدم که چی شده ولی وقتی آوردمت توی روشنایی دیدم وااااااااااااااای مامانت بمیره از چونه تا گلوت خون مرده شده به شکل وحشتناکی و تو داد میزدی که مامان درد میکنه اونقدر با بابایی گریه کردیم و دلداریت دادیم تا کمی آروم شدی ولی مامانی خیلی زخم وحشتناکیه بمیرم برات اون شب تا صبح بارها بیدار شدیم تا ببینیم خوب نفس میکشی یا نه .خدا رو شکر تا صبح خوابیدی ولی هر چند دقیقه یکبار گریه...
17 اسفند 1392

خونه تکونی

سلام ماه من   اینروزها هم توی اداره سرم خیلی شلوغه هم توی خونه ولی خدارو شکر شما خیلی درکم میکنی و با این بهم ریختگی ها بهونه که نمیگیری تازه کمکم هم میکنی .با مهدت هم کنار اومدی و صبح ها راحت تر ازم جدا میشی .شنبه مرخصی گرفتمو و طی سه روز یعنی از پنج شنبه تا شنبه کلی کار کردم توی خونه البته پنج شنبه با مامان جون و بابا جون روز جمعه با بابایی و روز شنبه باز هم با مامان جون . امیدوارم همیشه تن هر سه تاییشون سالم و سلامت باشه .هفته پیش هم کلی برات خرید کردم که عکس بعضی هاشو که دارمو برات میگذارم . اینجا از فرصت استفاده کردی و هر چی برچسب باقی مونده بود رو چسبوندی به کمدت: اینجا داری به مامان شلیک میکنی ناقلا ...
12 اسفند 1392

مهد جدید

سلام ماه من     الان که دارم برات مینویسم بغض راه گلومو بسته حالم خیلی بده .به خاطر دوری راه و مشکلاتی که سرویسمون داشت تصمیم گرفتم مهد محل خودمون ثبت نامت کنم و دیگه با خودم نیارمت سمت اداره . دیروز رو راحت رفتی و من هم سه ساعت زودتر اومدم دنبالت اما امروز نه .توی بغلم خواب بودی که رسیدیم به مهد همینکه دیدی توی مهدی شروع کردی به گریه و بیتابی نیم ساعت کنارت نشستم و کلی با هم حرف زدیم و خندیدیم اما به محض اینکه گفتم میخوام برم دوباره شروع کردی به بهانه گیری و گریه .من هم دیدم هر چی بمونم فایده ای نداره اومدم بیرون تا یک ربع پشت در مهد موندم .هر مادری که میومد داخل مهد و برمیگشت احوالتو ازش میپرسیدم دوتا مادر آخر که...
4 اسفند 1392

پاکت شیرینی

         خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود.باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه این مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی خرید … اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه . کنار دستش .اون جایی که پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست رو ی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود… وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت....
30 بهمن 1392

رادیو و برنامه سلام کوچولو

سلام عشق چوچولوی من    دیروز به لطف زهره جون مامان محمد سپهر دوست داشتنی دعوت شدیم به رادیو برنامه سلام کوچولو .ساعت 12 اومدم مهد دنبالت و ساعت 1.30 رسیدیم جام جم .وقتی ما رفتیم خانم وکیلی مهربون تنها بود و هنوز بچه ها نیومده بودن کمی باهات خوش و بش کرد تا اینکه یه کوچولوی دیگه به نام راستین و بعدش هم محمد سپهر عزیز و زهره جون اومدن بعدش هم بچه های دیگه که پای ثابت ظبط برنامه بودن .خاله ازت پرسید چه شعر هایی بلدی و شما هم گفتی شعر زلزله و پلیس بعد ازت خواست تا شعر پلیسو بخونی بعدش هم پرسید دوست داری چیکاره بشی که طبق معمول جواب دادی پلیس بعدش هم بچه ها شعر خوندن و با هم دست زدید و هورا کشیدید و در آخر هم یه کتاب رنگ آمیزی ...
28 بهمن 1392