عشق مامان و بابا احسانعشق مامان و بابا احسان، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

خاطرات احسان مامان

این دو سه روز

سلام ماه من      چند روزیه که حسابی سرم شلوغه .بخاطر جابجا کردن برنامه  اداره از شنبه برامون کلاس گذاشتن.هرروز 8 تا 4 بعد از ظهر .روز جمعه رفتیم خونه مامان جون اینا و من فکر کردم بهتره که اونجا بخوابیم و صبح که شما خوابی من برم کلاس آخه کلاسمون از محل کارم خیلی فاصله داره و من نمیتونستم ببرمت مهد و بعد برم کلاس (کاری که امروز به اجبار انجامش دادم) .خلاصه شب با هم خوابیدیم خونه مامان جون اینا و صبح من زمانی که شما خواب بودی از خونه رفتم بیرون حدودای ساعت 10 بود که زنگ زدم به مامان جون که باباجون گوشیو برداشت و گفت که ساعت 9 از خواب بیدارشدیو و کلی گریه کردیو بعد هم یه کاری که خیلی وقته انجام نمیدی رو انجام دا...
14 مرداد 1392

تولد بابایی

سلام عزیزکم    امروز تولد باباییه گلم .میخواهیم با هم بعد از ظهر سورپرایزش کنیم .بابایی مهربون دوستت داریم .تولدت مبارک . پ.ن: بعد از ظهر یکراست از اداره مامانی سوار ماشین شدیم و رفتیم کرج جلوی اداره بابایی .احسان مامان هم کلی ذوق میکرد که رفتیم پیش بابایی بعد به بابایی گفتیم که میخواهیم براش کت و شلوار بخریم (آخه بابایی علی رغم داشتن 10 دست کت و شلوار باز هم عاشق کت و شلواره )بعد با هم رفتیم فروشگاه گراد که اصلا جالب هم نبود بعد به بابایی گفتیم بریم هاکوپیان اولش بابایی گفت نه آخه قیمتهاش خیلی بالاست ولی بالاخره رفتیمو یه کت و شلوار فوق العاده شیک سرمه ای با راه های آبی رنگ خریدیم .مبارکت باشه بابایی .وقت...
5 مرداد 1392

خوشحالم که مادر هستم چون

برخی از زنان تصور می کنند اگر مادر شوند از زندگی شخصی، کاری و حتی روابط عاشقانه خود عقب خواهند افتاد. آنها فکر می کنند چگونه می توان با کودک اهداف حرفه ای خود را دنبال کرد؟ چگونه می توان به درجات بالای خودشناسی رسید و آیا می توان با فرزندی در بغل همان روابط عاشقانه قبل را با همسر خود داشت؟    اما باید بدانید واقعیت این است که می توان همه این کارها را حتی با حضور کودک نیز انجام داد. آنهایی که مادر شده اند، مصرانه تاکید می کنند بهترین اتفاق زندگی آنها، مادر شدنشان بوده است.  پس من خوشحالم که مادر هستم چون:   1.   او به من هدف داد همیشه به دنبال این بودم تا کسی باشم که دوست دارم. ا...
31 تير 1392

ماه مبارک رمضان

سلام عسل مامان       امروز روز اول ماه مبارک رمضانه و ما از دیروز به استقبالش رفتیم . از خدا میخوام کمکمون کنه تا مهمونهای خوبی باشیم براش. ...
19 تير 1392

عروسی دایی محمد رضا

سلام داماد کوشولوی من    جمعه عروسی دایی محمد رضا بود از صبحش با من همکاری کردی و موندی پیش بابایی و من رفتم آرایشگاه تا اومدی تالار اونجا هم سر عقد کلی شیرین کاری کردیو و فکر کنم توی تمام عکسهای مهمونها باشی ولی حتی یک دونه عکس هم من ازت ننداختم آخه اصلا یکجا بند نمیشدی که . شب هم رفتی پیش بابایی ومن تونستم حسابی با دوستامو و مهمونها برقصم خلاصه کلی خوش گذشت دست باباجون هم درد نکنه واقعا عروسی خوب و به یاد موندنی شد همه مهمونها راضی و سر حال بودن واقعا راست گفتن که هر چی پول بدی همون قدر آش میخوری .هم رسیدگیشون خوب بود هم تالار فوق العاده شیک و مدرن بود .مامان بابای طیبه جون هم کلی زحمت کشیده بودن و یه جهزیه کامل و ش...
16 تير 1392

بازی وبلاگی

از طرف دوست گلم نوشین جون به این بازی دعوت شدم .ممنون گلم . 1 _ بزرگترین ترس تو زندگیت چیه ؟  از دست دادن عزیزانم ٢ _ اگه ٢۴ ساعت نامرئی میشدی چیکار میکردی ؟ میرفتم توی مهد تا لحظاتی که احسان پیشم نیستو نظاره گر باشم ٣ _ اگه غول چراغ جادو توانایی بر آورده کردن یک آرزوی ۵ تا ١۵ حرفی رو داشته باشه چی آرزو میکنی ؟    همیشه سلامتی و شادی ۴ _ از میان اسب ، پلنگ ، سگ ، گربه و عقاب کدوم یکی رو دوست داری ؟ اسب ۵ _ کارتون مورد علاقه دوران کودکیت ؟ نل ۶ _ در پختن چه غذایی تبحر نداری ؟    کوکو ٧_ اولین واکنشت موقع عصبانیت ؟   داد میزنم ٨ _ &nb...
9 تير 1392

عکسهای تولد

سلام مرد کوچولوی مامان   پنج شنبه تولدت بود گل مامان و ما برات یک تولد خودمونی با حضور مامان جون و بابا جون و دایی ماهان و دایی محمد رضا و طیبه جون(عروس و داماد هفته دیگه) گرفتیم .جمعه هم بردمت آتلیه ماندانا جون و کلی هم اونجا با کت و شلوار خوشگلت عکس انداختی ولی روز تولدت هرکاری کردم کت و شلوارتو بپوشی قبول نکردی حالا چند تا از عکسها و کادو هات رو برات میگذارم : کادوی بابایی که یک لگو 3000 تیکه بود و تو با دیدنش کلی ذوق کردی کادوی خودم کادوی مامان جون و بابا جون کادوی دایی محمد رضا و کادوهای دایی ماهان جونت و اما وسایل نقلیه احسان واقع در انباری ...
8 تير 1392

سیب و شاتوت

سلام ماهک    الان با خاله فاطمه و خاله اعظم و خاله فرزانه (همکاران گرامی بنده ) با همدیگه رفتیم توی حیاط اداره .آخه توی حیاط یک درخت شاتوت و یه درخت سیب و چند تا درخت انار و زیتون و انگوره .کلی با صفاست .حسابی شاتوت و سیب خوردیم .خاله فاطی رو هم اونقدر تشویقش کردیم که بره بالای درخت تا بالاخره بنده خدا قبول کرد و از درخت رفت بالا .فکرش بکن با لباس فرم و جوراب شیشه ای و خلاصه کلی کلاس فرستادیمش بالای درخت ماهم که اون پایین از خنده کم مونده بود خودمون خیس کنیم که یهو دیدیم رئیس من از دور داره صدام میزنه .خلاصه با کلی خجالت و شرمندگی از توی باغچه بیرون اومدم و گفتم بله کاری داشتید ؟ و اون با خنده گفت اتاق خالیه من دارم میرم ج...
5 تير 1392