عشق مامان و بابا احسانعشق مامان و بابا احسان، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

خاطرات احسان مامان

بوی ماه مهر

  سلام ماه من     امروز صبح لباس فرم جدیدت رو پوشیدی موهاتم آب و جارو کردیو و کیف بن تنت رو هم روی دوشت انداختی و با هم رفتیم مهد .دم در مهدتون کلی بادکنک زده بودن و از زیر قران ردتون کردن و یه آبمیوه و کلوچه هم دادن بهتون .گلم خیلی خوشحال بودی امیدوارم دانشگاه رفتنتو ببینم عزیزم .     ...
1 مهر 1392

دیگه مستقل شدی

سلام ماه من    دیشب به پیشنهاد خودت تنها توی اتاقت خوابیدی .تا صبح چند بار بهت سر زدم هر بار هم دیدم ملافه روته آخه دیشب بهت سفارش کردم که ملافتو کنار نزنی شما هم گفتی چشم .مامان فدات موقع خواب فقط ازم خواستی دوتا قصه برات بگم و بعدش گفتی خوب دیگه مامان برو اتق خودتون بخواب .با اینکه خیلی خوشحال بودم از مستقل شدن و بزرگ شدنت ولی دلم خیلی گرفت آخه هر شب قبل از خواب هم من تو رو نازت میکردم هم تو موهای منو ناز میکردی و بعد توی بغل هم میخوابیدیم .خلاصه رفتم توی اتاق خودمون .دو بار گفتی مامان بابایی دوستتون دارم و مامان بابایی عاشقتونم و بعدش خوابیدی گلم . ...
30 شهريور 1392

اتوبوس 33 ساله

سلام ماه من   هفته پیش رفتیم خونه مامان جون اینا و شما طبق معمول اصرار که بریم توی انباری و اسباب بازی بیاریم و با مامان جون با هم رفتی و با ماشین سیسمونی من که برای 33 سال پیشه برگشتی .وقتی نگاهش کردم منو برد به همون سالها که وقتی از پنجره هاش توی اتوبوسو نگاه میکردم خودمو جای تک تک مسافرهاش میگذاشتم و وقتی باطری میگذاشتم داخلش و میرفت تا جایی که میخورد به دیوار و برمیگشت چه ذوقی میکردم .چه عالمی بود بچگی . و این هم چند تا ژست مخصوص: ...
30 شهريور 1392

لباس فرم جدید

سلام ماه من      دیروز لباس فرم جدیدتون رو تحویل گرفتم .مادر های دوستهات از رنگش و طرحش راضی نبودن ولی عزیزم به تو همه رنگ میاد مثل فرشته ها شدی وقتی لباستو پوشیدی .یه روبان هم چند روزی هست که بستن به دست راستتون تا دست راست و چپ رو بشناسید اونها نمیدونستن که شما خیلی وقته که چپ و راست رو تشخیص میدی ولی هر کاری میکنم اون روبان رو بازش کنم اجازه نمیدی .عاشقتم عسلکم .این دوسه تا عکس که با ژستهایی که خودت میگرفتی ازت انداختم .دوستت دارم مامانی . این هم عکس پارسال .ماه من یکسال بزرگتر و مرد تر شدی ...
26 شهريور 1392