عشق مامان و بابا احسانعشق مامان و بابا احسان، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

خاطرات احسان مامان

بهونه گیری جدید

سلام ماه مامان     دیشب تا ساعت حدودای ١٢ با هم بیدار موندیم و من برات چند تا داستان خوندمو برقو خاموش کردم که برم بخوابم که تقاضا کردی یه داستان دیگه هم از خودم برات بگم یعنی از روی کتاب نخونم و من ازت پرسیدم چه داستانی بگمو و تو گفتی هر چی خودت دوست داری و من هم شروع کردم به گفتن : یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود سه تا بزغاله بودن به نامهای شنگولو و منگولو ....هنوز حبه انگور از دهنم در نیومده بود که صدای داد و بیداد و گریه ات بلند شد که من این داستان و نمیخوام یکی دیگه بگو من هم که نیم ساعتی بود که توی اتاقت بودمو و از خواب داشتم گیجو ویج میخوردم گفتم مگه خودت نگفتی هر چی دوست داشتم خوب منم اینو دوست دارم که دارم م...
18 آبان 1392

آبگیر بیلقان

سلام نفسم    دیروز صبح با بابایی و دایی محمد رضا از طرف اداره مامانی رفتیم آبگیر بیلقان ( کیلومتر 4 جاده چالوس ) برای پیاده روی خانوادگی.البته ما چون خودمون نزدیک بودیم با ماشین خودمون رفتیم ولی همکارامون از تمام مناطق تهران با اتوبوس اومده بودن حدود 20 تا 25 تا اتوبوس با یه عالمه ماشین شخصی واقعا تا بحال این همه آدمو ایجوری یکجا ندیده بودیم محیط خیلی زیبایی بود ولی ازدحام جمعیت باعث شده بود بی نظمی هم در تقسیم صبحانه و ناهار بین این 3 یا 4 هزار نفر آدم پیش بیاد.خلاصه ماجرایی بود برای خودش .به هر کدوم از همکارها هم یه تن تاک هدیه دادن .که حمل اون هم در اون فضا خودش باز ماجرایی بود بس ناگوار .ولی شیطون بلا هر چی ما حرص خوردیم...
11 آبان 1392

جشن

سلام باب اسفنجیه مامان      دیروز بعد از ظهر با همدیگه رفتیم کرج پیش بابایی آخه اداره شون جشن گرفته بودن برای خانواده های پرسنل وما هم رفتیم .جشن شاد و خوبی بود به شما که خیلی خوش گذشت هم یه کتاب داستان خوب هدیه گرفتی هم صورتتو شبیه باب اسفنجی نقاشی کردنو کیف کردی فقط چون شب دیر رسیدیم خونه صبح به سختی آماده ات کردمو آوردمت .حتما الان داری ناهار میخوری و بعدش هم میخوابی .دلم برات تنگ شده ماهکم .این چند تا عکس رو هم با زور اونجا ازت انداختم چندان جالب نشده ولی خوب یادگاریه دیگه . واینجا همراه با نارنگیو غذات کلی از رنگها رو هم خوردی ...
8 آبان 1392

لاک پشت نینجا

سلام ماه مامان      دیروز که میومدیم خونه دل درد داشتی با کمی تب ولی به محض اینکه رسیدیم خونه رفتی سراغ جعبه وسایل خیاطی منو چند تا روبان رنگی انتخاب کردیو و گفتی مامان اینا رو ببند به پیشونی و دور کمرم میخوام مثل لاکپشتهای نینجا بشم و من هم اطاعت امر کردم .شب تا صبح اومدم توی اتاقت و پیشت خوابیم ولی خدا رو شکر بهتر شدی .اینم عکسهای لاکپشت نینجای مامان یا به قول خودت لاکپشت اینجا: ...
5 آبان 1392

عید غدیر خم

سلام ماه مامان   روز چهار شنبه رو با همدیگه مرخصی گرفتیمو خونه تمیز کردیمو .باباجون زحمت کشید مارو برد مخابرات برای ثبت نام تلفن .ناهار رو هم اونجا بودیم و بعد از ناهار باباجون مارو آورد خونمون شب هم عمه فاطمه و عمه آذر و عمو حسین اینا اومدن خونمون عید دیدنی .چون روز عید مهمونی ولیمه دایی محسنم بود که از مکه اومده بودن .خلاصه روز عید اول رفتیم خونه باباجون اینا و عید رو بهشون تبریک گفتیم بعد خونه دایی محمد رضا اینا بعدش هم خونه مامان بزرگ اینا .آخه مامان بابایی هم مثل مامان خودت ساداته .ناهار رو هم رفتیم تالار و دایی و زندایی رو دیدیم .بعدش هم برگشتیم دوباره خونه مامان بزرگ اینا .اون روز رو حسابی شیطونی کردی و خوش گذروندی .جمعه ...
4 آبان 1392

این چند روزه

سلام ماه من    چند روزیه که حس و حال نوشتن ندارم .ولی برای اینکه یادم نره گزیده ای از این چند روز رو برات مینویسم .روز سه شنبه من و بابایی و البته شما مرخصی گرفتیمو و با هم رفتیم جمهوری اول به قصد خرید گوشی تا ظهر گشتیمو من یه گوشیه sony خریدم . داخل بازار مبایل ایران بودیم که هوس آبمیوه کردیو برات خریدیم بعد هوس شیر کاکائو کردی که نبود که برات بخریم .بعد اومدیم توی خیابون که چشمت به لبو خورد و برات لبو خریدیم و نوش جان کردی .بعد بابایی گفت بریم عینک بخریم و با هم رفتیمو و سه عینک آفتابی بسیار شیک برای هر سه تاییمون خریدیم برای شما هم بنفشه .اگر حوصله ام بیاد عکسشو میگذارم چون حتما تا چند روز دیگه یا گمش کردی یا پر از خش ش...
28 مهر 1392

روز جهانی کودک

سلام ماه من روزت مبارک   امروز روز جهانیه کودکه و توی مهد برای شما جشن گرفتن خوش بگذره گلم .به امید روزی که همه کودکان دنیا لبهاشون خندون باشه و دلشون آروم. پ. ن: دیروز وقتی از مهد تحویلت گرفتم یه بادکنک قلبیه قرمز که روش روز کودک رو تیریک گفته بود دستت بود با ماسک شکل جغد و یه کادوی طلایی .توی ماشین کادوت رو باز کردی .یه قمقمه آبی خوشگل بود .وقتی رسیدیم دم خونه و من از ماشین پیاده شدم بادکنکت رو دادی دستم که برات بیارم باد وحشتناکی میومد با اینکه خیلی محکه چسبیده بودمش از دستم در رفت و رفت بالا .بادکنک بالا میرفتو و تو داد میزدی و اشک میریختی .فدای چشمات بشم مامانی کلی ازت معذرت خواهی کردم هر چی بادکنک توی خونمون...
16 مهر 1392

آرایشگاه مردونه

سلام ماه من    دیروز موقع برگشتن از اداره به سمت خونه توی سرویس باهات درمورد آرایشگاه مردونه و اینکه هر کسی که مرد شده باشه و بزرگ شده باشه میره آرایشگاه مردونه صحبت کردم .همینکه رسیدی به بابایی گفتی من میخوام برم آرایشگاه مردونه و با بابایی باهم بردیمت آرایشگاه مردونه .آقایی که موهاتو کوتاه کرد خیلی مهربون و فرز بود سر ١٠ دقیقه اونقدر موهاتو خوب کوتاه کرد که دلم میخواست میشد و موهای منو هم کوتاه میکرد .خداییش مردها خیلی بهتر از زنها مو کوتاه میکنن مرتب و قشنگ .شما هم مثل یک تیکه ماه آروم نشسته بودی و هر از چندگاهی از توی آینه به منو بابایی لبخند میزدی .اونجا که روم نشد ازت عکس بندازم ولی وقتی رسیدیم خونه بازور دو سه تای...
9 مهر 1392