عشق مامان و بابا احسانعشق مامان و بابا احسان، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

خاطرات احسان مامان

مامان مهربون

سلام زبل خان مامان   دیروز من رفته بودم دندون پزشکی و شما مونده بودی خونه مامان جون اینا .امروز هم بابایی مهربون به خاطر اینکه فکر میکردن من فردای روزی که دندون پزشکی میرم اذیتم و احتیاج به استراحت دارم مرخصی گرفته و مونده خونه پیش شما ولی من که خدا رو شکر از عصب کشی و پر کردن دندونم هیچ دردی متوجهم نشد اومدم اداره و بابایی هم که دید هوا خیلی سرده و برف میاد موند خونه . بابایی دوستت داریم و ازت بابت تمام مهرت سپاسگذاریم .دیشب که از خونه مامان جون اینا اومدیم خونه خودمون طبق معمول هر شب شروع کردی به ریخت و پاش اسباب بازیها و وسایلت که بابایی اومدو بهت گفت پسرم وسایلتو جمع کن سریع جواب دادی نه شما جم...
6 دی 1391

خونه مامان جون

سلام عسل مامان   امروز با خودم نیاوردمت مهد و اداره بردمت خونه مامان جون اینا آخه الان میخوام برم دندون پزشکی به خاطر همین شما رو بردم پیش مامان جون خوش بگذره گل مامان. حسابی دلم برات تنگ شده صبح که توی سرویس نشسته بودم احساس میکردم که یه چیزی گم کردم و جای خالیت دلتنگم میکرد الان هم توی اداره همه سراغتو میگیرن دعا کن مامانی زود کارم تموم بشه و بیام پیشت گلم .میبوسمت هزارتا . ...
5 دی 1391

عکسهای شب یلدا

سلام ماه مامان      شب یلدا با مامان جون اینا رفتیم خونه عمو محمد اینا و برای طیبه جون زندایی شما شب چله ای بردیم  خیلی خوش گذشت همه چیز هم عالی بود .شب هم دیر وقت بود که به خونه برگشتیم بابایی زحمت کشیده بود یه کیک مثل کیک طیبه جون برات گرفته بود. عمو محمد هم یه هندوانه  کوچولو بهت هدیه داد. صبح روز جمعه ما مراسم شب یلدای سه نفره مونو برگذار کردیم اینم چند تا عکس از اون روز :   ...
3 دی 1391

مریضی پشت مریضی

سلام ماهکم    هنوز از شر عفونت ریه خلاص نشده بودی که پریشب ساعت دو نصفه شب با داد و گریه از خواب بیدار شدی و بیتابی میکردی که یکدفعه حالت بهم خورد تا صبح چند بار این اتفاق تکرار شد و صبح اونقدر بیحال بودی که راه هم نمیتونستی بری .بمیرم برات مامانی اونقدر ضعیف شدی که دلم نیومد ازت عکس بندازم و بگذارم اینجا .خلاصه دیروز رو با هم موندیم خونه امروز هم تا ساعت 10 پیشت بودم و بعدش بابایی موند پیشت و من اومدم اداره . از خدا عاجزانه میخوام که کمکت کنه تا زودتر خوب و سر حال بشی .دیگه گریه نمیگذاره که بنویسم عسلم . زودتر خوب شو . ...
20 آذر 1391

تعطیلی و باز هم مریضی

سلام عسل مامان      این چند روزی که تعطیل بود همش مریض بودی عسلکم تب داشتی و سرفه های شدید میکردی دکتر هم که رفتیم گفت دوباره عفونت ریه کردی . مامانی قلبم درد گرفت .چرا خوب نمیشی گل مامان امروز هم با خودم آوردمت اداره آخه دکتر گفت چند روزی بهتر که نری مهد .گلم نگرانتم .دردهات به جونم  .زودتر خوب شو پسرم .      ...
18 آذر 1391

تعطیلی

سلام نفسی    همین الان بهمون خبر دادن تا شنبه بخاطر آلودگی هوا تعطیلیم خوشحالم وخوشحالم دوستهای گلم تا شنبه خدانگهدار ...
13 آذر 1391